... هزار تا تصویر هست که تا صبح باید بسازیم   

 

 

 

 

.

.

.

 گلدانها را مرتب می‌کنم و آب می‌دهم. ظرف‌های شسته را از توی جاظرفی برمی‌دارم و می‌چینمشان توی کابینت. لباس‌هام را عوض می‌کنم و عطر می‌زنم، موهام را شانه می‌کنم. ساعت را برای صبح کوک می‌کنم. کامپیوتر را خاموش می‌کنم و شعله‌ی بخاری را زیاد می‌کنم. پرده ها را می‌کشم و چراغ‌ها را خاموش می‌کنم.

سیگارم را برمی‌دارم و دراز می‌کشم روی کاناپه و منتظر می‌شوم .خیال تو می‌آید و آتش می‌گیرد و سیگارم را روشن می‌کند و دو تا دستش را می‌گذارد روی شانه‌هام، چشم‌هاش را ریز می‌کند، می‌خندد و می‌گوید: می‌دانم خسته‌ای ولی باید برویم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک