روز پاییزی میلاد تو...   

 


ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت
گوی از همه خوبان بربودی به لطافت

 

ای سروخرامان گذری از دررحمت

وی ماه درخشان نظری از سر رافت


ای صورت دیبای خطایی به نکویی
وی قطره باران بهاری به لطافت


هر ملک وجودی که به شوخی بگرفتی
سلطان خیالت بنشاندی به خلافت


گویند بدوری بکن از یار صبوری
در مهر تفاوت نکند بعد مسافت


با قد تو زیبا نبود سرو به نسبت
با روی تو نیکو نبود مه به اضافت

 

آن را که دلارام دهد وعده به کشتن

باید که زمرگش نبود هیچ مخافت

 

صد سفره دشمن بنهد طالب مقصود

تا بو که یکی دوست بیاید به ضیافت

 

سعدی هوس روی دلاویز ظریفان

بگذار که روزی بکشندت به ظرافت


سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده
دریا در و مرجان بود و هول و مخافت

 

 

 

پ.ن: یه چیزایی هست که فقط بعضی از آدم ها می‌تونن به من بدن، شاید به این خاطر که تمام لذتش به اینه.  حالا اااااااااااااا غزلیات سعدی دارم

 

لینک