| هزار و يك روز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
خوابیدهام.. خواب میبینم ایستادهام روبروی در آشپزخانه.. احساس میکنم یک تکه نخ توی دهانم است، دهانم را باز میکنم، با انگشت شست و سبابهام سرِ نخ را از ته حلقم میگیرم و میکشم بیرون.. نخ بلندتر از این حرفهاست و از دور زبانم باز میشود و از لای دندانم بیرون کشیده میشود و حالا ادامه دارد؛ ادامه پیدا میکند تا زمین.. همینطور میکشمش.. ادامه اش میرود تا زیرموکت و وقتی محکم میکشمش موکت را پاره میکند و باقی نخ، چسبناک و لزج از پارگی موکت بیرون میآید.. نخ را توی سطل آشغال میاندازم و با خودم فکر میکنم که چه سوژهی خوبی است برای داستان و سعی میکنم خواب را به یاد خودم بسپارم که وقتی بیدار شدم، داستان مردی را بنویسم که از حلق با یک نخ بسته شده است به زمین.. یا بستهاندش به زمین.. یا اصلا هر جور که هست، وصل است به زمین، نه به آسمان.. بیدار میشوم و دلم میخواهد داستان مردی را بنویسم که خیلی اتفاقی سرِنخی را توی دهانش پیدا میکند و بعد میفهمد که سالهاست با این نخ، خیلی نامحسوس بسته شدهاست به زمین..یا بستهاندش به زمین.. یا اصلا هر جور که هست وصل است به زمین... بیدار میشوم و میبینم دست ندارم، دست ندارم که بنویسم سالهاست با یک تکه نخ، خیلی نامحسوس بسته شدهام به زمین.. یا بستهاندم به زمین.. یا................
.
| لینک |
