| هزار و يك روز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
به تولد ٨٨ هدا و حسین
مرگ آمد، با پای خودش، در زد آمد تو، دست دراز کردم، دستش را عقب کشید. گفت: هنوز وقتش نیست، گفتم: پس چرا آمدی؟ جواب نداد، لال بازی در آورد. توی اتاق چرخید، گشتی زد. فکر کردم به خستگی، خستگی را جایی جا گذاشته بودم، اما چشمهام بدجور میسوخت، پلکهام داغ داغ شده بود. مرگ ایستاد، میان اتاق، قبراق بود، به ساعت نگاه کرد، ساعت روی دیوار و بعد چشمهاش درشت شد، گفتم: ساعت اتاق را یک ربع جلو انداختهام. نفس راحتی کشید. گفت: پس یک ربع وقت داریم. گفتم: برای چی؟ باز لال بازی در آورد. گفتم: برای لال بازی؟ خندید. لبهاش از هم باز شد، پشت لبهاش هیچی نبود، دندان نبود و نه حتی حفره دهان، پشت لبهاش خلاء بود، خلائی که میتوانست همهچیز را توی خودش گم کند. رفتم سمت رادیو، رادیو جیبی سیاه روی طاقچه. روشنش کردم و پیچش را چرخاندم، نوار قرمز روی موجها راه افتاد. زنی بود، یعنی صدای زنی بود که به هندی چیزی میخواند: زندانِ دل ههِ اون کی محبته هه. مرگ رفته بود سروقت یخچال، نگاهش نکردم. اگر نگاهش میکردم شاید فکر میکرد میترسم. پیچ را چرخاندم. صدای خش خش بود، بعد صدای سوت باز صدای خش خش بعد صدای مردی توی اتاق پیچید. چند لغت انگلیسی را شنیدم، پیچ صدا را چرخاندم و حالا مرگ هم صدای مرد انگلیسی را میشنید. بریده بریده بود: .... من... ویلل دای....نو.. مرگ در یخچال را بست و آمد طرف من و رادیو. نگاه کرد به ساعت روی دیوار. دستهاش را گرفت روی بخاری تا گرم شود. سردش بود!! نمیدانم، ولی اتاق گرم بود و من داغ داغ شده بودم. پیچ رادیو را چرخاندم، باز صدای زنی آمد، به فارسی حرف میزد به عدد موج نگاه نکردم، فرق نمیکرد چند کیلوهرتز فاصله داشتهباشیم، فارسی حرف میزد. همین خوب بود. رادیو را گذاشتم روی طاقچه و رفتم نشستم روی صندلی، زن شعر میخواند: دکلمه میکرد صدای گرمی داشت، گرمای صدایش از پشت سوراخهای ریز رادیو بیرون میریخت، میریخت توی اتاق. حس کردم دارم عرق میکنم. چشمهام را بستم و باز کردم، فکر کردم عرق شور دارد میرود توی چشمهام، نه مطمئن بودم، چشمهام میسوخت از پشت بخارِ شور روی چشمهام به مرگ نگاه کردم، خسته بود و تکیده، ایستاده بود جلوی کتابهای توی کتابخانه، اسم کتابها را از روی عطفشان میخواند. آنها که قطورتر بودند اسمشان روی عطفشان هم نوشته بود، لبهاش کج و معوج شد. داشت میخندید. یک جوری میخندید که دهانش باز نشود. میخواستم بگویم به چی میخندی! ولی گفتم: خشته ای ، چای میخوری؟ نگاهم کرد، پوست روی پیشانی و زیر پلکهاش چینخورد. نگاه کرد به ساعت، مثل کسی که جایی با کسی قراردارد. گفتم: با کسی قرار داری! گفت با یک نفر. گفتم: کجا. گفت: توی حیاط. گفتم: توی این حیاط! گفت: دقیقا پنج دقیقهی دیگر .. نه پنج دقیقه و بیست ودو ثانیه دیگر. بلند شدم چای ریختم، توی لیوان ، برای خودم. از کنار قفسه کتابها که رد میشدم نگاه کردم به کتابهای نخوانده. کنار هم چیده بودمشان، جلدهای رنگی، رنگهای مختلف. مرگ از مقابل طاقچه کنار رفت، صدای زن دوباره پاشید توی اتاق، زن میخواند. به شعری که می خواند فکر کردم، قسمتهایی از شعر را بلد بودم، یک وقتی توی همین سالها از بر کرده بودم. صدای جرینگ جرینگ آمد. مرگ قلک سفالیام را برداشته بود و تکانش میداد، از صدای جرینگی قلک خوشش آمده بود. صدای جرینگ جرینگ قلک صدای دور و نازک زن رابرید. مرگ قلک را تکان میداد و زیر چشمی به ساعت روی دیوار نگاه میکرد. تکانهای دستش رابا صدای ثانیه شمار ساعت همراه کرد. جرینگ..... جرینگ..... جرینگ..... جرینگ... قلک را گذاشت زمین و آمد طرف من. صدای زن آمد، از توی رادیو، نازک و دور؛ شعر خواند با صدای نرم، شاید مخملی. نگاه کردم به قلک سفالی که وسط اتاق روی زمین افتاده بود. مرگ گفت: باید بروم، وقت ندارم. گفتم: ولی من همیشه وقت دارم، هر وقت خواستی بیا. سر تکان داد. نخندید. لبهاش را کج و معوج کرد. دست جلو آورد، دست دراز کردم. دستم را گرفت، دستهاش گرم بود، نه خیلی ولی گرمایش با گرمای بیرون فرق می کرد. حسی از گرمایی متفاوت از دستم آمد بالا، توی رگها، عضلهها. دستش را باز کرد ولی من محکم دستش را گرفتهبودم. گرمای دستش خوب بود، بو داشت، بوی خوب نه بوی عرق تن. دستش را از دستم کشید. در را باز کرد و رفت توی حیاط. از شیشه پنجره نگاه کردم، توی حیاط بود. من ایستاده بودم روبرویش، من آن طرف شیشه با مرگ دست دادم. مرگ حرف زد، از اینجا خلاءِ پشت لبهاش را نمیدیدم. کف دستم را گذاشتم روی شیشهی یخ کرده از سرمای زمستان. من داشتم میخندیدم، توی سرمای زمستان. من برگشتم سمت پنجره، من نگاهی کردم به قاب پنجره وبعد خندیدم. پشت لبهام هیچی نبود. دندان نبود، زبان هم نبود، خلاء بود. ترسیدم، دستم را از روی شیشهی سرد پنجره برداشتم و برگشتم طرف میز. نگاه کردم به لیوان چای که از آن بخار داغی بلند میشد، نگاه کردم به قفسه کتابها. کتابهای نخوانده. صدای ضعیفِ زن از رادیو میآمد، باد پیچیده بود توی صدااا... شعر میخواند.
* آرشیو زندگی شخصی
| لینک |
