آسمان...   

 

 

 

 

   

 

 

    خوابیده‌ام.. خواب می‌بینم ایستاده‌ام روبروی در آشپزخانه.. احساس می‌کنم یک تکه نخ توی دهانم است، دهانم را باز می‌کنم، با انگشت شست و سبابه‌ام سرِ نخ را از ته حلقم می‌گیرم و می‌کشم بیرون.. نخ بلندتر از این حرف‌هاست و از دور زبانم باز می‌شود و از لای دندانم بیرون کشیده می‌شود و حالا ادامه دارد؛ ادامه پیدا می‌کند تا زمین.. همینطور می‌کشمش.. ادامه اش می‌رود تا زیرموکت و وقتی محکم می‌کشمش موکت را پاره می‌کند و باقی نخ، چسبناک و لزج از پارگی موکت بیرون می‌آید.. نخ را توی سطل آشغال می‌اندازم و با خودم فکر می‌کنم که چه سوژه‌ی خوبی است برای داستان و سعی می‌کنم خواب را به یاد خودم بسپارم که وقتی بیدار شدم، داستان مردی را بنویسم که از حلق با یک نخ بسته شده است به زمین.. یا بسته‌اندش به زمین.. یا اصلا هر جور که هست، وصل است به زمین، نه به آسمان.. بیدار می‌شوم و دلم می‌خواهد داستان مردی را بنویسم که خیلی اتفاقی سرِنخی را توی دهانش پیدا می‌کند و بعد می‌فهمد که سال‌هاست با این نخ، خیلی نامحسوس بسته شده‌است به زمین..یا بسته‌اندش به زمین.. یا اصلا هر جور که هست وصل است به زمین... بیدار می‌شوم و می‌بینم دست ندارم، دست ندارم که بنویسم سال‌هاست با یک تکه نخ، خیلی نامحسوس بسته شده‌ام به زمین.. یا بسته‌اندم به زمین.. یا................

 

 

 

.

 

 

 

 

لینک
   چاووش خوان شدند همه حرفهای دل   

  

 

 

 

   سرابِ تنت کاروان کاروان نشسته در برهوت این خانه.. تازه این که خوب است. اوضاع وقتی بد می‌شود که کاروان کاروان راه می‌گیرد توی پله‌ها و اتاق‌ها. متاع لبت را به سه کنج پاگرد‌ها می‌برند و مرمر سینه را به تاریکی کمددیواری که پر است از نرمای پنبه.. سیب زنخدان را برای خرید و فروش می‌برند به آینه‌ی کوچک روی میز..

   من اما گیجم و راه گم کرده و منتظر می‌شوم تا شب برسد و بشوی ستاره‌ی دوم خوشه‌ی پروین و چشمک بزنی که راه بگیرم دنبالت. انگار می‌دانی وسط کویرم که چشمک نمی‌زنی و هرشب یک جوری از یک جایی سرک می‌کشی بالا و زل می‌زنی به رد پاهام که بارها دور زده است سرابِ تنت را وسط داغی انتظار روزها و راه به جایی نبرده‌است..

   سراب تنت جرس جرس به هم می‌پیوندد و کاروان می‌شود و عبور می‌کند از عطش انتظار این برهوت.. باز این هم بد نیست. وقتی بدتر می‌شود که باقی مانده‌ی بوی تنت را هم آفتاب لیسه می‌زند و از لای در اتاق با خود می‌برد..

   من اما شب‌ها بوی خاک خیس و شرجی هوا را نفس می‌کشم و زمان را سرگرم می‌کنم تا بیایی و چشمک بزنی و گاهی گرم کردن سرِ زمان آنقدر سخت می‌شود که خسته ول می‌شوم یک جایی توی خانه و شب دست و پاهام را می‌بندد و زمان خودش را روی تنم ارضاء می‌کند..

   سرابِ تنت، جرس جرس، کاروان کاروان، عبور عبور،  شتاب شتاب، گم و پیدا، نشسته و راه گرفته...........

 

 

    پ.ن: ..   زین پرده‌ی غرور که بر گوش‌های توست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک