| هزار و يك روز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
دلم میخواست، یک بار این دستهای تو باشد که خودآگاه و ناخودآگاه بیفتد روی شانههای من.. دلم میخواست یک بار تو، میبوسیدی گونهی من را که معنیاش چه و چه نشود، توی ذهن خودم..وقتی خودم این کار را میکنم..دلم میخواست یک بار قبل از این که دست تو ِخودم را بگیری و بیاوریاش اینجا..دست من ِخودت را میگرفتی و میبردیش توی خیابانها..اینها همهی آن چیزی نیست که میخواهم اما دست کم میدانم که اینها را هم میخواهم.. دارم ذره ذره از خودم حرف میکشم که چی میخواهد....امروز وقتی رفتی، رفتم سر جای تو روی تخت و زیر پتو و ملافهات دراز کشیدم و جمع کردم هر چی را که مانده بود از تو، از باقی ماندهی نفسهات و بوی به هم آمیختهی عطر وعرق تنت و بعد غوز کردم توی خودم و جمع شدم و دستهام را کشیدم به سایههای رحم مادر و دوران جنینی....18:42
پ.ن: :)
| لینک |
مثل برق میآید و مثل باد از میان من رد میشود و تمام چیزهایی را که از من کنده، دارد با خودش میبرد..( مثل ریگبادهای توی بیابان که وقتی بلند میشود، انگار ارواح به خواب رفته ای را با خود می کشد و میبرد).. میبینم که ذره ذره همه چیز از من کنده میشود، از میان تنم، از لای انگشتهام و با باد میرود .. به سربازی فکر میکنم و اقامت تحصیلی و این چند سالی که هنوز مانده و لایه لایه دارد برداشته میشود وبا باد میرود. وبلاگ همزاد را میخوانم و بعد چند پست از اینجا را. نمی شناسمش و همانطور ناشناس و ندیده دلم برایش تنگ میشود و نیم شبی میکشدم تا جنوب وعرق و شرجی و پادگان نیروی دریایی..
به آلمان رفتن دختری فکر میکنم برای خواندن ادبیات نمایشی و دستهام را توی باد تکان میدهم که بگیرم همهی چیزهایی را که دارد از من جدا میشود و میبردم تا مرز سی سالگی..
به شب نویس فکر میکنم و داستانهای نخوانده و پارک و مهندس و جعفری و دکتر و همه چیز این ده سال توی بند و ترک...
قول داده بودم تا داستان، چیزی ننویسم و حالا عجیب ترس ریخته توی گلوم و عجیب هوای پادگان و فواید گیاه خواری و طعم تند فلفل املت و دلتنگی یک آدم ناشناس، تنهایی خانه را پر کرده...
پ .ن : هوس کرده ام شنبه شب املت درست کنم با سیر و فلفل فراوان و خودم را از دور مهمان این آدم نادیده کنم، هرکس میآید بگوید سهم گوجه و تخم مرغش را اضافه کنم...
| لینک |
