| هزار و يك روز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
گاهی وقتها به دراز کشیدن کنار زانوهات فکر میکنم.به اینکه لبهام را میبوسی و دلت میخواهد "کاکتوس هم که باشی میبوسمت را" برایت بلند بخوانم. گاهی وقتها به عجیب و ناشناخته بودنت فکر میکنم و دلم میخواهد وقتی میبینیم همدیگر را، هنوز عادت نکردهام به صدات، کنارت خواب بروم...
شمارهها را تند تند میگیرم، میخواهم از یک دوست چند سوال بپرسم. تو گوشی را برمیداری و جواب میدهی. اشتباه گرفتهام، سلام میکنم و میگویم میخواستم احوالت رابپرسم. بعد که قطع میکنم، فکرمیکنم به این هم میشود گفت لغزش فرویدی یا نه!!!
اینجا را میخوانی، انگار اینجا را میخوانی، اصلا نمیدانم چند وقت است که اینجا را میخوانی ولی انگار رفتارت با من هیچ فرقی نکرده، درست مثل آنهایی که اصلا اینجا را نمیخوانند...
وقتی درازکشیده بودی و داشتی شال گردنم را مدلدار تا میکردی که بیاندازم گردنم، قطرهی اشکی را که انگار نباید میدیدم از گوشهی چشمت دوید و رفت پشت گوشت پنهان شد، دیدم.میدانی سگدو زدنهای صدسال آینده را میشود بخشید به همان قطرهای که پشت نرمی گوشت از ترس دلدل میزد...
ترسیده ام، می شود خواهش کنم یک مدتی نپری وسط حرفهام و عقایدم را له نکنی و به افکارم نخندی و به این حباب نازک که کشیده ام دور دنیام فوت نکنی، انگشت نزنی، تف نیاندازی و خرده موهای قیچی شدهات را روش نریزی، آخر میدانی، انگار یهکم دیگر مانده تا از دیوارهی این حباب ردت کنم و بیاورمت تو...
اگر جذابیت زندگی مشترک انقدر زیاد بود که در تمام این مدت حتی یک بار نخواستی بدانی چه میگذرد به من، چرا گفتی: خوب است که تا ده سال دیگر، نمیخواهی ازدواج کنی...
بدبخیتی من این است که برای هیچ چیز سند و امضا نگه نمیدارم، برای همین اگر بگویم فلانی آمد و رفت هیچ کس باور نمیکند یا اگر نگویم فلانی یک تکه را با خودش برد، هیچ کس نمیفهمد. نه قبالهای نه قول نامهای نه حتی یک کاغذی که توش امضایی باشد و نوشتهشده باشد: به آرین. برای همین چند وقت دیگر این آدمهایی که تازگیها دورت را گرفتهاند قدمتی خواهند داشت به اندازهی بی آزاری من...
حتی درختهای سبز شدهی تمام بیابانها را، من از تو هیچی نمیخواهم. فقط، میشود یک بار دست بکشی به ته ریشهای سبز شدهام، که هر وقت میآیم پیش تو از چند روز قبل گذاشتهام بلند شوند به امید دستهای تو...
پ.ن: بگردید" تو"های خودتان را پیدا کنید.
| لینک |
.
.
.
گلدانها را مرتب میکنم و آب میدهم. ظرفهای شسته را از توی جاظرفی برمیدارم و میچینمشان توی کابینت. لباسهام را عوض میکنم و عطر میزنم، موهام را شانه میکنم. ساعت را برای صبح کوک میکنم. کامپیوتر را خاموش میکنم و شعلهی بخاری را زیاد میکنم. پرده ها را میکشم و چراغها را خاموش میکنم.
سیگارم را برمیدارم و دراز میکشم روی کاناپه و منتظر میشوم .خیال تو میآید و آتش میگیرد و سیگارم را روشن میکند و دو تا دستش را میگذارد روی شانههام، چشمهاش را ریز میکند، میخندد و میگوید: میدانم خستهای ولی باید برویم...
| لینک |
