دلم داره می ترکه،

از بغض چند وقته و دلتنگی و انتظار و

بی اعتمادی..

 

انصاف نیست که وسط، هیچی نداشته باشی و مجبور باشی خیلی دور شوی تا به دیوار مخروبه ای بررسی برای پشت دادن،

 

      دارم می رم یه جای دووووور...

 

لینک
   زاده ی کدامتان است؟؟   

 

 

 

 

 

  با اینکه بیرونت می کنم، اما وقتی زیر لباس و پالتو این و آن قایم می شوی و می خزی توی خانه می دانم که باز آمده ای که همخوابه ام شوی. می خزی زیر کابینت یا کمد لباس یا پشت پرده و وقتی همه می روند سرک می کشی که : بیاااااام. آغوش باز نمی کنم و فکر می کنم با خودم که اگر بخواهی در هیبت یک دوست یا آشنا وارد میشوی به خانه و زندگیم و مجبورم می کنی مدام همخوابه ات شوم... رخت چرک هایت را یکی یکی بیرون می آوری و اول از همه لب هات را می گذاری روی لب هام، تا صدایم را بریده باشی و می گویی: آرام، ببین، دیر وقت است و همسایه ها بیدار می شوند و اگر سر ظهر هوسم کرده باشی، می گویی: ببین، هنوز هوا روشن است و اگر سر و صدا نکنی، کارم که تمام شد می روم و می گذارم تا شب هر جور که می خواهی و با هر کس که می خواهی خوش باشی و گاهی این معاشقه ی ظهرانه یا عصرانه ات می کشد تا همخوابگی شب و صدایم در نمی آید، گاهی وقت ها میآیی و دستم را میگیری و از پشت میز کامپیوتر بلند میکنی و می خوابانیم روی تخت و سیگار روشنی را می دهی دستم و میگویی خفه؟. بعد می خزی روی سینه ام و مشغول میشوی به بوسیدن استخوان های ترقوه ام و با تکان های درد آور، خودت را ارضا میکنی روی گودی ناف و می مانی روی لاغری دنده هام. چند بار خواسته ام صحبت کنم با تو و بگوییم که حاضرم دوستانه تر زندگی مشترکی داشته باشیم . اما می گویی: من اسمم تنهایی ست، یعنی چه مشترک.. من با تو؟؟ و بعد که تحقیرم می کنی، میترسم ادامه اش را بگویم و بگویم که اگر صبر کنی می توانم عاشقت شوم، میتوانم لب هات را بگذارم زیر آوار لب هام، میتوانیم با زندگی حال کنیم و لازم نیست از لای هرچیزی بخزی و بیایی سروقتم.. یک بار که داشتم این ها را میگفتم موهایم را چنگ زدی و با مشت کوبیدی به سینه ام. یاد گرفته ام که حرفی نزنم.. یاد گرفته ام که چیزی نخواهم.. دفعه ی پیش که به جرم درخواست یک شب آرامش، کشاندی ام توی خیابان و پیاده رو و پارک و جلو چشم همه پیچیدی به تنم و خودت را ارضا کردی و تا شب چندین بار و چندین بار و من هی عرق ریختم را، هنوز یادم هست. حالا دیگر آرامش و بودن با دیگران را نمی خواهم، تنهایی یا هر لعنتی که هست اسمت، به من بکِش که نمی دانم زاده ی ترس از دست دادن کدام یک از آدم های منی!!    

 

 

لینک
   محصولِ طعم زندگی...   

 

 

 

 

  کباب لقمه های محصول کارخانه ی کاله را می گذارم توی ماهیتابه ی تفلن محصول کارخانه ی پارس، بوی تنهایی شان همراه با بوی روعن مخصوص سرخ کردنی لادن بلند می شود... می آیم کنار و نمی گذارم عز و چز کباب لقمه ها بچسبد به تنم .. اصلا این طور شده زندگیم، دارم یاد می گیرم که نگذارم بوی عز و چز کسی یا چیزی بچسبد به تنم. پنیر پیتزای محصول کارخانه ی شیر آوران را از توی یخچال بر می دارم می گذارم روی سنگ کابینت که یخ اش باز شود. وقتی  به این فکر می کنم که باید بالاخره رنده شود، دستم می رود توی کشو و رنده را برمی دارم و قالب پنیر را می کشم روی تیزی های رنده. رنده را محکوم می کنم به ایستادن و تماشای خردشدن پنیر. می خواهم ببینم چه حسی دارد محکوم کردن دیگران به تماشای خرد شدنم. یا درگیر شدن دیگران، وقت خرد شدنم. فکر می کنم آب می شوم و دست هم می دهم و دوباره به هم وصل می شوم .. فکر می کنم اصلا چه خرد شدنی؟.. خیلی هم لذت دارد، انگار قولنج آدم را بگیرند، آن هم یک دفعه و از پشت.. پنیر و رنده را می گذارم توی ظرف و کتری مدل لاو سانگ را از روی گاز برمی دارم و زیر شیر آب شششششش پر از آب می کنم. با فندک مارک درپیت که دیروز خریدم زیر گاز را روشن می کنم و کتری را می گذارم روش.. معمولا این طور است که اول کتری را می گذارم و بعد گاز را روشن می کنم، اما این بار دلم می خواهد شعله ی آتش بی تقصیر باشد.وقتی اول کتری را می گذاری انگار شعله روشن می شود که کون کتری را بسوزاند. تقریبا از پنج سالگی دلم نخواسته کون کسی را بسوزانم و به نظرم این اصلا خوب نیست .آدم باید مرد باشد، باید یک جاهایی بتواند یا دلش بخواهد کون کسی را بسوزاند. با قاشق چوبی محصول خراطی های شمال کباب لقمه ها را برمی گردانم و به پشت می اندازم توی روغن و برای اینکه صدایشان را نشنوم، حواسم را پرت این می کنم که قارچ را خرد کنم کمتر آب میاندازد یا ورقه باشد. از آشپزخانه که می آیم بیرون به این فکر می کنم که چرا قارچ باز را با اینکه هم قیمت می شود به قارچ بسته بندی سینا ترجیح می دهم. توی هال روی موکت های درجه دو محصول کارخانه ی ظریف مصور راه می روم، راه می روم و بعد به ذهنم می آید که بروم کامپیوترِ ال جی ام را روشن کنم. دی وی دیِ" سوییت نوامبر" را می گذارم توی دی وی دی پلیرِ مارک سونی و کامپیوتر که نفس عمیقی می کشد و زور می زند، بالش را می گذارم پایین میز و صندلی را هل می دهم کنار و منتظر می شوم. اسمش را گذاشته ام مدیتیشن؛ وقتی با وسایل اینکار را می کنم ، خودم را می گذارم جای وسایل و آدم های اطرافم را می گذارم جای خودم. مثلا الان فکر می کنم که حق داشتم صندلی را هل بدهم کنار و دراز بکشم. خب لازم نبود توی دست و پا باشد. وقتی دلش می خواهد اینجا باشد باید بداند که بعضی وقت ها نباید توی دست و پا باشد و هل می خورد کنار، هر چند مدل صدو دو محصول کارخانه راد ایران باشد. خب من هم اگر سر راه باشم حتی نزدیک ترین آدم هم حق دارد هلم بدهد کنار، اینجوری یاد می گیرم که خيلی خودم را آزار ندهم...                   یک نوار و چند ستاره توی صفحه ی مانیتور می چرخد و زنی مشعل به دست توی هوا می ایستد و فیلم شروع  می شود. نمیدانم چند تا فیلم که با این دستگاه ببینم عمرش تمام میشود. اما قصد کرده ام عمر این یکی را خیلی زودتر از اینکه عمر خودم تمام شود تمام کنم.. بد نیست آدم توی زندگی به عمر بعضی چیز ها که خیلی هم مهم نیستند و می شود مدل بالاترش را با اسم کارخانه ی بهتر دوباره گیر آورد، خاتمه بدهد، برای اینکه آدم بتواند به دیگران بگوید من چند تا دستگاهِ فلان بیشتر از شما ترکانده ام، خوب است. یک زن شاد و شنگول توی این فیلم هست که من را وامی دارد برای بار چندم ببینمش. این هم یک جور مدیتیشن شخصی ست  وقتی خودم را می گذارم جای مرد توی فیلم، خیالم راحت می شود که هر وقت یک همچین زنی پیدا کردم قابلیت این را دارم که عاشقش بشوم.  یک سیگار مارک وینستون اولترالایت روشن می کنم، تلفن زنگ می زند بدون اینکه فیلم را استپ کنم، چهار دست و پا از توی اتاق می آیم بیرون و فرش ماشینی محصول کارخانجات کاشان را رد می کنم و به تلفن می رسم..شماره را نگاه می کنم و گوشی تلفن مارک سانیو را برمی دارم و جواب می دهم. یک نفر آن طرف خط می خواهد که جمله ای با کلمه ی ورزش و اعتیاد برایش بسازم. می پرسم مسابقه ی تلویزیونی محصول بخش سرگرمی های صدا و سیما را دارد می بیند؟ جواب مثبت است. می گویم هیچ جمله ای به ذهنم نمی رسد. و خداحافظی می کنم. گوشی را می گذارم و سعی می کنم به خودم بفهمانم که وقتی کسی نیست که انتظار تماسش را داشته باشی نباید برایت خیلی فرق داشته باشد . تمرین می کنم که جواب آدم ها را یک کلمه ای بدهم و تنها کسی نباشم که همه چیز را توضیح می دهد. تمرین می کنم که گاهی وقت ها بشوم مثل آدم های دیگر و جوری با بی تفاوتی جوابشان را بدهم که فکر کنند محصول بازار مشترک همه ی آدم ها به تخمم، هستم. این هم یک جور تمدد اعصاب است برای وقتی که با لگد کوبیده می شود توی صورتم...

 از همین جا که نشسته ام ادامه ی فیلم را تماشا می کنم و به خودم زحمت نمی دهم که برگردم آنجا. خب یک چیز هایی را می شود از دور هم نگاه کرد و خیلی لازم نیست آدم بهشان نزدیک شود، اما نور کم است و پرده ی حریر محصول کارخانه ی نساجی مازندران، خانه را تاریک تر کرده. دراز می کشم و خودم را خیز می دهم روی موکت و یک دستم را می رسانم به تترون ژاپنی زیر پرده و می کشم اش سمت خودم. کشششش صدا می دهد و کمی جمع می شود و چین می خورد و اتاق روشن تر می شود. همین طور که دراز کشیده ام چشم هام را می بندم و تلاش می کنم تصاویرِ صداهایی را که از باند پخش می شود مجسم نکنم. پیش می آید که مجبور شوم چیز هایی را که دوست دارم، حتی مجسم هم نکنم. برای شروع، تصاویر فیلمی که چندبار دیده ام خوب است بعد کم کم باید بروم سراغ رادیو و با برنامه ی فارسی بی بی سی تمرین کنم. یا با برنامه ی افغانی رادیو کابل.

تمرکزم که بیشتر می شود و همه ی تصاویر پشت پلکهام محو می شود، ژوزفینا را می بینم. ژوزفینا اسم زنی است که بعضی وقت ها که همه ی تصاویر را محو می کنم می آید پشت پلک هام، خودش می گوید اسمش ژوزفیناست یک چشم خیلی بزرگ وسط صورتش دارد و موهای کوتاه بلوند. با هم حرف نمی زنیم فقط می آید و می رود. انگار دوست نداشته باشد ضربه بزند به من، یا اذیت کند. چند بار فکر کرده ام باید ببرم یک جایی بگذارمش و بعد یکی دیگر را جایش بیاورم که دست کم حرف بزند. اما خوب که فکر می کنم می بینم برای تحمل حرف نزدنِ آدم هایی که توی زندگی ام هستند ولی دلشان نمی خواهد هیچ ارتباطی برقرار کنند. ژوزفینا بهترین یار تمرینی ست. ژوزفینا که می رود چشمم را باز می کنم، بوی سوختن چیزی پیچیده است توی خانه. صدای فیلم هنوز از باند پخش می شود، باید رسیده باشد به وسط های فیلم، جایی که زن توی آپارتمانِ خودش چشم های مرد را می بندد و وادارش می کند که بگردد واز طریق حواسش زن را پیدا کند.

 بلند می شوم و از روی جا لباسی شلوار جین مارک کلاریونم را می پوشم، تلفن زنگ می زند، کفش های مارک وانل لی را می کشم به پاهام و بندهاش را فرو می کنم توی کفش و از در هال می آیم بیرون. صدای زنگ تلفن و زن هالیوودی گنگ و مبهم به هم می پیچد. از پله های موزاییکی حیاط می روم پایین، بوی سوختن چیزی هوای حیاط را هم پر کرده. دررا که مثل همیشه گیر کرده، می کشم و باز می کنم و روی آسفالت داغ و نا هموار محصول کار شبانه روزی شهرداری راه می افتم به سمت خیابان. بعضی چیز ها را فقط به زور پا می شود فرو کرد توی مغز و جایشان داد.برای اینکه بعضی چیز ها را بپذیرد، باید خسته اش کنم. مغزم را می گویم. ناچارش که می کنم می گوید قبول. این را هم توی ارتباط هام از آدم ها یاد گرفتم. ناچار کردن بهترین راه زبون کردن آدم هایی مثل خودم بوده.  چند خانه آن طرف تر زن همسایه از توی پنجره بچه اش را صدا می زند و می گوید که باید برگردد خانه. به پنجره که نگاه می کنم زن خودش را می کشد پشت پرده. سرم را می اندازم پایین و دستهام را فرو می کنم توی جیب هام و سر کوچه می پیچم دست چپ توی پیاده روخیابان.

 از کنار دو تا ویترین بزرگ لباس و لابد همه شان محصول ترک یا پارچه ی ترک رد می شوم، بعد یک تعمیر گاه مجاز ایران خودرو را رد می کنم، با آدم های لباس کار پوشیده و آنقدر چرب و چرک که هیچ کس دلش نخواهد بغلشان کند. دو تا زن سرشان را چسبانده اند به شیشه ی طلا فروشی کارهای دست ایتالیا. یکی شان دارد به آن یکی می گوید اگر دختر است کادو تولد انگشتر نخرد، چند سال دیگر دختر را می بندند بیخ ریش پسرش. از کنارشان رد می شوم.  ادامه ی حرف هاشان روی هوا، دنبالم موج می گیرد.  دو تا دختر با مانتو های مد روز و موهای هایلایت از مغازه ی بعدی بیرون می آیند. پا تند می کنم که نیافتاده باشم پشت سرشان. یکی شان دارد با موبایل به آدم آن طرف خط التماس می کند که همیشه ی خدا کلاسش ساعت چهار و نیم تمام می شده و امروز هم چهارو نیم از کلاس آمده بیرون. وقتی راه می افتم توی خیابان و به حرف های مردم گوش می دهم، با متدهام کار می کنم که چطور خودم را بگذارم جای آدم های دیگر. مثلا اینکه گاهی وقت ها نباید دربست حرف آدم ها را خیلی هم باور کنم. انگار آدم وقتی مرد می شود، که حرف هیچ کس جز خودش را قبول نداشته باشد. کنار نمایندگی فر و مایکروفر و اجاق گاز کارخانه ی آرکوی آلمان، پایین پله یک زن و مرد ایستاده اند و صاحب مغازه روی پله ها دارد تند تند قیمت محصولات چیده شده توی دکور مغازه را برایشان می گوید چهار صد و پنجاه، هشت صد و هفتاد، ششصد و بیست. نگاهم را می دوزم به کفشهای واکس خورده ی مرد و رد می شوم. دارم به میدان نزدیک تر می شوم و جمعیت توی پیاده رو بیشتر می شود مثل ماشین های مسابقه ای از میان شان لایی می کشم. دو تا پسر همراه یک مرد میانسال، حالا که می خواهد کلاس تابستانه برود، به جای تنبک برود کلاس شنا. از کنارم رد می شوند. اینجوری برادرش هم می تواند باهاش برود. یک مرد دیگر را با کوله پشتی ساکت پشت سر می گذارم. چهار تا دختر، اگر می خواهند جمعه بروند شمال باید از الان یک دروغی سرهم کنند. یک مرد دیگر با کیف مهندسی مارک دیپلمات، آتش دارم یا نه؟. بعد شیر بلال تازه. دخترش امروز رفته کنکور آزمایشی بده. شلوارک تایلندی یکی هزار. اون دو تا داف را دیده آن طرف خیابان یا نه؟. کار فرانسه است زمین هم که بخورد نمی شکند. معلوم نیست دارند چه کار می کنند، ملت را بد بخت می کنند.- امروز رفته لباسش را پرو کردم. - باید بروند با هم یک سری به نمایندگی نوشهر بزنیم. - قیافه هاشون خیلی تابلو بود، دیدیشون؟. - منم باهات می آم نمایشگاه. - دیروز رفتی خونه ی پسر خاله ت؟. - باید برم یه دکتر پوست. - اگه طرف پایه باشه، حالی به حولی. - کی بر می گردی؟.

 - امروز باید برم یه جایی...

    .. از خونه بهم زنگ بزن...

  .. . باید عوضش کنی، این اندازش نبود....   

 

 

 

          

 

 

 

 

لینک
   خداييش مهمه!........   

 

 

 

 

گردنم را می بوسد. سرش را از روی بالش بلند می کند و قبل از اینکه برسد به لبهام ، می گوید: آبدیت، کردی وبلاگت رو؟؟

می گویم: آره..آره.

دستش می رود روی دکمه های پیرهنم.. می گوید: اون پست کهِِِِِِِِ ِِ ِ ِ توووووش..

می گویم: منظورت عابر چشم سخن گو... اونکه نوشتم یک شیطنت چند صد ساله، غواصی، رقص باله..

 یادش نمی آید. می گویم: خب، بگو از کجاش نخوندی؟؟ تا بگم!

دکمه های پیراهنم را باز کرده، دستش را می خیزاند پایینتر روی سگک کمربندم. می گوید: واالاااا راستش رو بگم یه چهار، پنج ماهی هست نخوندم..

.

.

.

می گویم: ....آره..... آبدیت می کنم....اگه مهمه.

خودش را می کشد بالاتر و سينه اش را می مالد به چانه ام و می گويد: نه خدايش؛ خب مهم که هست..

    !!

 

 

 

 

 

 

لینک