| هزار و يك روز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
میگویم : مامان میشود این یک روز که من اینجا هستم دست از سرخ کردن بادمجان برداری؟
مادر با قاشق چوبی توی دستش بر میگردد و به چند تا ظرف و آبکش پر از بادمجان، اشاره میکند و میگوید: الان تموم میشه..یه کم دیگه مونده
از جلوی در آشپزخانه میآیم کنار و میروم مینشینم جلوی تلویزیون، با کنترل ور میروم و توی یکی از شبکه ها مشغول تماشای برنامهی مستند حیوانات میشوم.تصویر، یک پرنده ی نر را نشان میدهد که دارد بال هایش را بالا و پایین میبرد و میخواند و چشمش به پرنده ی مادهی روی درخت دیگر است..
پدر از پشت سرم خم میشود و کنترل را بر میدارد و وقتی دارد میزند شبکهی خبر با لحن پدرانهای میگوید: اینا چیه میشینی نگاه میکنی؟
قیمت نفت وست تگزاس اینترمدییت، از اتاق هلم میدهد بیرون.. بوی بادمجان معده ام را جمع میکند زیر قفسهی سینه ام.. ازکنار آینهی روی طاقچه که تنها جای مزرعه ی پدری ست که چند خط آنتن میدهد، گوشی را برمیدارم و نگاهی میاندازم. هیچ خبری از تو نیست. با خودم میگویم: کاش میشد یک جایی را که یکی مینویسد برای یکیِ دیگر، بگویم تو بخوانی عوض نوشتههای من برای خودت..
درباز میشود و صورت آفتاب سوختهی مرتضی از لای در میآید تو و ابرو هاش اشاره میکند که چند نخ از سیگارهای پدر را کش بروم و برایش ببرم.
گوشی را بر میدارم و زنگ میزنم و گردنم را کج میگیرم سمت آینه و میگویم :.... دلم تنگ شده، شاید امشب برگشتم. میگوید: حالا چه عجله ایه، باش یه چند روز دیگم...
| لینک |
ای هم قبيله چی بگم؟؟ قبيله سرگردونه...
فنجان قهوه را برگردانده بود و داشت حرف میزد بایکی از بچه ها..روبرویش نشسته بودم، دست دراز کردم سمت فنجان قهوه گفتم اجازه هست یه نگاهی بکنم؟
گفت : بگو ببینم..
فنجان را برداشتم و مثل فال گیر ها گرفتم توی یک دست و چرخاندم. ته فنجان روشنِ روشن بود از بس که قهوه های کافه رقیق بود و بی بخار..
گفتم دل روشنی داری، ته فنجان سفید است و یک ناراحتی کوچک است که دارد برطرف می شود.
یکی از کنار دستش گفت کو؟ بده من فالش رو بگم.
گفت: نه، بذار ببینم این، چی می گه!!
گفتم : فردا صبح یک قرارِ کاری داری، ایستاده ای پشت میزی که آن طرفش یکی نشسته و انگار دارید حساب کتاب می کنید..
سر تکان داد و چهار دنگ حواسش را جمع کرد. توی کافه همیشه انقدر سر و صدا یود و مدام آدم می آمد و می رفت که نمی توانستی شش دنگ حواست را جمع چیزی کنی، حتی داستانِ کسی..
گفتم: یک ستون مشکل هم اینطرف افتاده که خودت ایستاده ای کنارش و یک زن هم آن طرفش و انگار دارید خودتان را از این ستون می کشید بالا، یک بچه آویزان است از پاهای هر دوتان و بالا رفتن تان سخت تر شده .
نگاهش کردم، خم شده بود روی میز و داشت عینکش را روی صورتش جا به جا می کرد.
یک عالمه حشرات موذی شش دست و پا مثل رتیل و عنکبوت ریخته بود دو طرف زن و مرد توی فنجان و داشت همراهشان بالا میرفت..
گفتم: مثل اینکه حرف و نقل هم دور و بر زندگیتان خیلی زیاد است.
جوری سر تکان داد و صورتش را چرخاند که یعنی اووو تا دلت بخواااد.
گفتم یک خط سفر هم برات افتاده، زمینی ، راه دوری هم نیست ، نگاه کن.
فنجان را گرفتم طرفش که نگاه کند.
گفت : پنجشنبه باید بروم قم.. یک کاری دارم دو روزه باید بروم و برگردم..
باورم نمی شد تقریبا هرچی گفته بودم را تایید کرده بود.. فنجان را برگرداندم توی نعلبکی کنار دستش و خوشحال بودم که ضایع نشدم ..فال خوبی از آب در آمد.هر چند خیلی شکل توش نبود که بشود برایش قصه سر هم کرد..
فنجان را از ته گرفت و بلند کرد و نگاهی به دیواره اش انداخت.
گفت:علی فال زیاد میگیری ی؟
گفتم : گاه گداری ، بیشتر برای خودم. هر وقت می خواهم ببینم چه خبر است. یک دوست ارمنی دارم بعضی چیز ها را ازش یاد گرفتم.
گفت : ولی از من می شنوی فال نگیر، من برای خودم هیچ وقت دقیق نگاه نمی کنم. ممکن است یه چیز هایی ببینی که بعد اذیتت کند .. داشت به دیگران نگاه می کرد و به رفت و آمد مردم آشنا و نا آشنا توی کافه و تعریف می کرد که روز مرگ یکی از بستگانش توی قم یا و قتی برده بودندش بیمارستان ، طرف را توی وانت وسط خیابان دیده بود با شکل و شمایلی عجیب و صورتی کشیده و کله ای دراز و ترسیده بود و بعد که به خانه رسیده بود جریان را شنیده بود..
من حواسم پرت شده بود و یاد رضا افتاده بودم که همان چند روز پیشش افتاده بود توی کانال آب و خفه شده بود و می خواستم تعریف کنم برایش، که شب قبل از مرگ رضا من هم خوابی دیدم که بعدا فهمیدم چی بود معنیش و داشتم فکر می کردم که سعید راست می گوید برای من که بعد نمی توانم خودم را آزار ندهم، بهتر است که فال هم نگیرم.. فال نگیرم ، فال نگیرم.........................................
78 را حسین گفته بود و آدرس داده بود و به هوای داستان خوانیشان رفته بودم آنجا. حالا بعد چند سال محمد رضا زنگ زد و خبر فوت یک نفر را داد و بعد گفت کی...
باورم نمی شد، و گفت امروز رفته اند قم . گفتم کِیییییییی؟ گفت امروز . حسین این ور خط، نشسته بود پای کامپیوتر، گفت کی؟ گفتم سعید. سعید موحدددددد...
سعید موحدی هم از محنت زندگی رهید...
خودمان شدهایم بازیچه یک داستان
| لینک |
یک شیطنت چند صد ساله می خواهم. تنی که همراه تنم قوس بردارد میان غواصی. پایی که همپایی کند وقت تمرین پوزیشن های باله روی کفِ چوبی صحنه. دستی که انگشت بچرخاند و این وآن سو را نشانم دهد وقتِ یکی شدن تنهایی و تصاویر سفر. وقتی خسته ام کسی را نمی خواهم اما برای تقسیم سرخوشی هام دو تا چشم می خواهم که سرریز شدنِ بودن را بشود تویشان دید. کسی پیدا می شود که بداند رقص والس روی آهنگ دانوب آبی اشتراوس آدم را چطور سرریز می کند!؟ یک گودی می خواهم پایین سیبک گلو که تویش یک خرگوش سفید دل دل بزند. راهزن نه!یک شبگرد می خواهم هم عبور شبگیرشدن های دائمی. یکی که بشود تکرار چهره اش را توی اتاق آینه ی خانه ی عباسیان کاشان، هزار بار تماشا کرد، یا اسمش را وسط ریگ های روان شهداد، هزار بار صدا زد، یا تنش را لای بوته های نیشکر هفت تپه ی خوزستان هزار بار چشید. کسی گشته است دنبال مویرگ های بازیگوشِ تنی گرگرفته، روی موسیقی متنِ فیلم آبی کیشلوفسکی!؟ یکی که ترس از دست دادنش سر گیجه بگیرد توی واژه ی تن بازی روی سنگ فرشِ چند هزاره ی جاده ابریشم یا ترس از دست دادنش گم بشود توی تاریکی بی انتهای غارعلی صدر و هیچ وقت پیدا نشود. کسی که به قول شب نویس" نگذاردم سرِ راه..." یکی که پُرتابی موهاش را بدهد به رعشه ی انگشت هام به جای تکرار کلمه ی انتظار و انتظار و انتظار.. کسی حساب کرده، لذت کشفِ بخارِ بلند شده از آبیاری دم صبحِ گندم زار چند برابر می شود وقتی دست توی دست یکی، برسی به آنجا!؟ نرمی گوشی را می خواهم که بداند یک گوشواره ی بلند باید چند تا حلقه داشته باشد تا تن به معراج برود، کسی که دلش بخواهد توی روشنایی روز، پای کتاب های خوانده و نخوانده، همخوابه ی دست هام بشود و خودش را بزند به خواب، یا دلش بخواهد حرارت بی خوابی سحر را بکشانی به لب هات و بناگوشش را داغ بگذاری. کسی امتحان کرده ببیند، بعد از خستگی کلاس جراحی، چای و سیگار و خواندن یوزپلنگانی که با من دویده اند، برای یک نفر دیگر چقدر می چسبد!؟ بازوانی را می خواهم که سر راه ماندگیم را که دارد آخرین دست و پاهایش را می زند در آغوش بگیرد... کسی می داند کودکی را که گذاشته اندش سر راه، چقدر باید زار بزند تا دیگر صدایش را کسی نشنود!؟.........
| لینک |
این ها همه لحن داشت وقتی بود. حالا هم دارد و روایت است و
فایده ندارد. لعنت بر کسی که فکر کند در دنیا اتفاق جدیدی هم می تواند بیفتد بدون گذشته. بعد بگردد دنبال مخاطب متن ها. خط داستان را. تو گفتی کاری می کنی که دیگر من را نبینی. دیگر نشنیدی. و دیگر فقط. و ما معلوم نیست چه قدر از نوشته های مان قشنگ است و چه قدرش واقعی. ربطی نداشت. و مادر. باز هم بی ربط بود. اگر قوی بودم باید نمی گفتم و کاری می کردم که همه گمراه شوند و هیچ وقت روایت متن هایم را پیدا نکنند. انگار بابت چیزی اذیت نمی شوی که این کار را می کنی. من عجب آدم با شعور و بزرگواری هستم که می گذارم از یک چیزی در لحظه اش که هجوم می آورد بگذرد یا چند ساعتی یا چند روزی یا چند سالی یا چند روزی یا چند ساعتی. هرچند فرقی نمی کند با این کار ها. و همان موقع نمی ریزم پایین که کسی چیزی را به چیزی ربط ندهد. از این آدم هایی که همه را درک می کند و همه ی شرایط را می سنجد. اصلا کسی نیست که من درکش نکنم از بس که فهمیده هستم و بالغ و با شعور و. ولی نه. گفتم چند ساعت. نه. کلمه ها نمی فهمند چه اتفاق هایی می افتد وگرنه باید خیلی ناراحت می شدند. هنوز. دارم رد گم می کنم. من سهمم را واگذار کردم، جاهایی که می دانستم آن جا خوبی. ولی راحت است انگار برای تو و همه. ولی نشنیدن به همین بهانه بود. همه ی جاهای دیگر هم واگذار می کنم.
نوشته شده توسط: محمد رضا زمانی
| لینک |
