... قضا را   

 

 

  مثل مارغاشیه که چسبیده باشی و دندان‌های نیشت را فرو کرده باشی به قوزکِ پام.. و من که می‌نشینم آرام کنارت و پشت پلک‌هات را ماساژ می‌دهم تا تمامش از توی کیسه‌ی زهرت خالی بشود زیر کاسه‌ی کوچک قوزک پام. راحت می‌شوی و بعد که می خواهی بِکنی و بروی دندان‌هات گیر کرده زیر قوزک و جدا نمی‌شود...

دستم را می‌اندازم گوشه‌ی لب‌هات و دهانت را باز می‌کنم و دندان‌هات آزاد می‌شود و رها می‌شوی توی دشت... تنم جهنم می‌شود بعد رفتنت.. می‌نشینم روی زمین و مارگزیده به خودم می‌پیچم و صدام در نمی‌آید.. از بس که توی گوشم خوانده اند:  دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا..نگاه می‌کنم به پیچ و تاب تنت میان بوته‌ها و دلم می‌خواهد یک بار دیگر دستم را بگذارم گوشه‌ی لب‌هات و رهایت کنم از قوزکِ پام... نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفل‌ها... زیر لب آهسته زمزمه‌ اش می‌کنم و به حرکت خفیفِ زهرِ کاسه‌ی چشم‌هات توی رگ‌های تنم نشئه می‌شوم.. انگار آبستن شده‌ام از آن زهری که ریختی به تنم،

                     که دلم می‌خواهد بالا بیاورم روی گرُ‌‌ گرفتگيِ فلس‌هات .....

 

 

 

 

 

لینک
   خاطرات يک روسپی پسر...   

 

 

 

 

می گویم: خانم، روزهایی هست که نمی شود با یک پسر خوابید!!..

با تعجب می گوید: چی گفتی احمق؟؟

می گویم : خانم. روزهایی هست که نمی شود با یک پسر خوابید. حتی اگر آن پسر ریز نقش باشد و ابرو مشکی و کم سن و سال..

می گوید: هاااا؟ احمق کوچولو، همه ی روزها می شود با یک پسر خوابید... پسر های کوچولوی خوردنیی مثل تو که، پریود ندارن...

می گویم : شما درست می فرمایید خانم، ولی روزهایی هست که پسر های کوچولویِ احمقی مثل من توی آن روزها عاشقند....

 

 

 

 

لینک