| هزار و يك روز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
مثل مارغاشیه که چسبیده باشی و دندانهای نیشت را فرو کرده باشی به قوزکِ پام.. و من که مینشینم آرام کنارت و پشت پلکهات را ماساژ میدهم تا تمامش از توی کیسهی زهرت خالی بشود زیر کاسهی کوچک قوزک پام. راحت میشوی و بعد که می خواهی بِکنی و بروی دندانهات گیر کرده زیر قوزک و جدا نمیشود...
دستم را میاندازم گوشهی لبهات و دهانت را باز میکنم و دندانهات آزاد میشود و رها میشوی توی دشت... تنم جهنم میشود بعد رفتنت.. مینشینم روی زمین و مارگزیده به خودم میپیچم و صدام در نمیآید.. از بس که توی گوشم خوانده اند: دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا..نگاه میکنم به پیچ و تاب تنت میان بوتهها و دلم میخواهد یک بار دیگر دستم را بگذارم گوشهی لبهات و رهایت کنم از قوزکِ پام... نهان کی ماند آن رازی کزو سازند محفلها... زیر لب آهسته زمزمه اش میکنم و به حرکت خفیفِ زهرِ کاسهی چشمهات توی رگهای تنم نشئه میشوم.. انگار آبستن شدهام از آن زهری که ریختی به تنم،
که دلم میخواهد بالا بیاورم روی گرُ گرفتگيِ فلسهات .....
| لینک |
می گویم: خانم، روزهایی هست که نمی شود با یک پسر خوابید!!..
با تعجب می گوید: چی گفتی احمق؟؟
می گویم : خانم. روزهایی هست که نمی شود با یک پسر خوابید. حتی اگر آن پسر ریز نقش باشد و ابرو مشکی و کم سن و سال..
می گوید: هاااا؟ احمق کوچولو، همه ی روزها می شود با یک پسر خوابید... پسر های کوچولوی خوردنیی مثل تو که، پریود ندارن...
می گویم : شما درست می فرمایید خانم، ولی روزهایی هست که پسر های کوچولویِ احمقی مثل من توی آن روزها عاشقند....
| لینک |
