خواهم که نخواهم....   

 

 

 

 کلمه‌هایی که می‌پیچند توی ساقِ پاهام و خودشان را بالا می‌کشند و می‌گویند بگو، چه می‌دانند که از زیر کاسه‌ی قوزک پام هم کلمه می‌ریزد اگر بخواهی بشنویی...ممکن است بی خیال شوم و بروم پی کار خودم؟ نمی‌دانم ..بابا می‌گفت خانه‌ای که سقف ندارد را کسی کاهگل نمی‌کند..و من همان خانه‌ی بی پشت بامم برای ...که مدام دنبال بوی گس کاهگل‌ام.. زنجیر‌ها را بی خیال که افتاده‌ اند دور ساق دست‌هام و نمی‌گذارند از سر ِکنده شدن هم که شده چیزی بنویسم.. کلمه‌ی تن خواهی را هم که با همه‌ی وجود برای تو ساختم ...هنوز نمی‌فهممش..

 ااااااَه...این صوت معروف را هم گذاشته ام روی کوله‌ی سنگین و یعنی که مواظبش هستم .. ولی دلم می‌خواهد یک جایی که بر می‌گردم نگاه می‌کنم افتاده باشد و نتوانم راه را برگردم و بگویم بی خیال و توی دلم فکر کنم آخر راحت شدم از دست این ااااَه....باز بماند آن صد تا ترکیب دیگر که با تن برایت ساخته‌ام و نمی‌گویم، چون هر وقت بهشان فکر می‌کنم، از زیر جناغ سینه ام یکی ناله می‌کند که : من تو را مشغول می‌کردم دلا ..یاد آن افسانه کردی عاقبت ..و باز می‌روم توی خودم که جوابش را بدهم. و بگویم...... در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد...نه نمی‌شود که بشود..پس این را جوابش نمی‌دهم..به جایش می‌گویم..من این دلق مرقع را ..و منتظر می‌شوم تا خودش از پشت جناغ سینه تیرک بکشد و بگوید ...که پیرمی‌فروشانش به جامی بر نمی‌گیرد....و خیالش که راحت شد از نرسیدن هیچ وقته ام...می‌روم سمت کلمه بازی و نوشتن گفتگو نامه و آرام تر که بشوم..گوش خدا را می‌گیرم می‌کشم پایین و توش داد می‌زنم..

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااامن شااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا کی‌اااااااااااااااااااااااااااااااااااام.

وبعد آرام تر جوری که نشنود می‌گویم  این بازی آخر ندارد، تو ساختی و نمی‌خواهی عوضش کنی..پس یک راه بیشتر نمانده....این که تمامش کنیم ..حالا یا تو تمام کن یا خودم تمامش می کنم... شاکی ِکدام خلقتم بعد این همه سال را نه او می‌فهمد و نه تو...حالاها فقط به تمام کردن فکر می‌کنم ..ادامه که خب می‌دانی...خسته ام از این ادامه و از اين همه خواستنت...

فکر کن که یک رگ چطور همه چیز را می‌تواند با خود داشته باشد. همان خاتون خانم یا همان کد خدا...و فکر کن..که چقدر راحت می‌توانی با یک قیچی همه چیز را بگیری از همان رگ.... کلمه ها را و زنجیر ها راو رمق را و خستگی را و یاد تو را و دلتنگی و هزار چیزی که توی این همه وقت سودا کرده ام با مردم و جاشان داده ام توی رگ‌هام ..توی خانه‌ی خاتون خانم یا مریم شاهدانه...

  وبعد بگویم ای دل غافل و شراب تلخ وفلورانس ناین تینگل و پشمینه پوش تند خو و به خال هندو و کارد استیل و سینک و رهایی و افشین و رقص و گوهر ذاتی و زئوس و خارِمغیلان و ندا و میکده و مخنث خانه و کی بُرد و پراگماتیسم و نوحِ کشتیبان و خال لب وگاندی و ساقی صاحب نظر و سلول های بنیادی و جام جم و گل کوزه گران و چه گوارا و سیبک گلو و تیما و عرق چینِ چیت و جراحی قولون و گرد آفرید و تهوع و بودا و شبیه سازی و آدونیس............... وتا هرچه جمع شده توی خانه‌ی رگ‌هام و تمام...... تمام ِ تو..تمام ....تمام....

 

   

لینک
   سالن کنفرانس...   

 

 

. می‌گویم می‌دانید خانم دکتر من یک مدتی هست که شما را .... شده‌ام..

 راستش را بخواهید نمی‌دانم چه طور توضیح...بدهم.. گوش‌هایتان...

 سارا، خوب شد اینجا توی سالن کنفرانس تنها پیداتان کردم..شاید بشود حرف.م را.

 خب من خیلی وقت‌ها به گرفتنِ... دست‌تان روی خطوط عابر پیاده، وسط سبزی چراغ‌ها، فکر...کرده..

 نمی دانی چقدر دلم می‌خواست یک هیکی روی پوست گردنم درست می‌کردید...

 یک هیکی ِ قرمز با مزه ی شیرینِ دوست داشش.....

 

.  پای چپش را می‌اندازد روی پای راستش و می‌گوید: آقای دکتر؛ شما دقیقا چند وقته درگیر هستید؟ 

 

 

 

 

لینک
   يک گل سرخ   

 

 

ستایش وسپاس کردگاری را سزاست که بر پیوستگی ذرات، بنیاد هستی نهاد...

 

نام:   آنی تا و محسن

 

دین و مذهب: شیعه

                                       تابعیت: ایرانی

نوع عقد: دائمی

 

] دلم می خواهد بروم بالای برج و بادگیرها و چاووشی بخوانم برای سر خوشی آن شبی که آمدی و سند ازدواج را تازه از محضر گرفته بودی و چشمم که افتاد به این جمله ها فکر کردم پاره ای از خودم به کمال رسیده و می شود امید وار بود به این زمانه و زندگی…[

     .

     .

     .

                                          وانگهی مژده دادم قاصدی را

                                               ز معشوق یگانه ام..

                                         هستی اش واژگون است در چشم هایش...

            

                          در نیم خیزِ سازشِ مهر و آتش

                          آبان دست ها مان را به بر می کشد...........

     .

     .

         برکت زندگیتان، مبارکی این پیوند.

 

 

 ـ شب نويس

 

لینک
   آينه...   

 

 

 

ایستادم کنار تو و آینه، دست به سینه نگاهت کردم....

 گفتم برای من داری آرایش می کنی؟

چیزی نگفتی زیر چشمی با قلمی روی پلک هات، نگاهم کردی و خندیدی.

گفتم خب چیه، بچه می بینه دلش می خواد..

وقتی که رفتی، رفتم که خودم را توی آینه ببینم. از فاصله ی چشم تو و چشم خودم توی آینه یک خط سیاه نازک مانده بود روی نقره ای بخار گرفته...

 

 

 

لینک
   غمَ ت در نهان‌خانه‌ی دل نشیند...   

 

 

 

  دلم می‌خواهد لب‌هات را بگذارم زیر آوار لب‌هام، پیش از آنکه ادامه‌ی" دل می‌گه باز فردا رو از نو بساز" را بخوانی. دلم می‌خواهد ببرمت به رخوتِ تنم پیش از آنکه فکر کنی" ای دل غافل دیگه از ما گذشت"..

دلم می‌خواهد دست‌هام را بگریزانم روی رگ‌های تنت و با پرزهای شیرین نوک زبانم، تلخی غم را از روی پوست حنجره ات مک بزنم..دلم می‌خواست جان می‌شدم توی مردمک چشم‌هات که باز برق بزند.. وقت دیدن مردم، توی خیابان..دلم خواسته بود بکِشانمت به هوسِ تنبازی زیر باران، روی موسیقی متن فیلم شیندلر لیست.

دلم دلهره‌ی اولین بوسه روی گونه ات را می‌خواهد و فراموشی درد محکم بوسیدنش را...

دلم می‌خواست دست بی افشانم لای موهای گره خورده ات و بازگردانم هر چی را که فکر می‌کنی از تو گذشته است..

دلم می‌خواهد سرم را بگذارم روی سینه ات و گوش بدهم و بعد آهسته بگویم، گوش کن!! می‌شنوی؟؟ پچ پچه‌ی کلمه ها را پشت دریچه های دلت، و بخندی به اين بازی که در می‌آورم.. دلم می‌خواست خیره شوم به نرمی گوشَ‌ت و نگاهم را بکِشانم تا انتهای بناگوشت و توی دلم بخوانم: لب از ترشح مِِِِِی پاک کن برای خدا..دلم می‌خواست می‌توانستم مثل جن گیر ها که داغ می‌گذارند، با لب‌هام داغ بگذارم جای جای تنت، تا تنهایی‌ را برانمش...

... می‌فهمی؟؟ دلم می‌خواهد هر کاری بکنم تا دست کم از تو دیگر نشنوم" ای دل غافل دیگه از ما گذشت"  ...

 

 

 

 

لینک