. می‌خوام بهت هدیه بدم. چی می‌خوای؟ با این پیش شرط که از بدنم باشه..

. چی می‌گی تو؟؟!!!

. درست شنیدی.

. چشم‌ها تو.پس در شون بیار بده!!

. نمی‌شه تو پلک‌هام باشن بدم‌شون.؟

. .....

. نمی‌شه تو پلک‌هام باشن بدم‌شون.؟

. .....

. خب باشه درشون می‌آرم..

. نه بذار سرِ جاش باشه...

. من نمی‌دونم. فقط بگو کجا در شون بیارم که تازه برسه به دستت. آخه می‌خوام تازه‌ ش برسه به دستت...

. نه بذار سر جاش باشه...

. ......

 

 

 

 

لینک
   آشتيان...   

 

 

  

   حسن با تراکتور می‌آید و می‌ایستد کنار پایمان .. دستش را می‌گیرد به فرمانِ تراکتور و می پرد پایین.. به تریلی کوچک پشتِ تراکتور نگاه می‌کند و می‌گوید: کولی بیا پایین، باقی راه را خودت باید بروی.. بعد دستمال سرش را باز می‌کند و می‌کشد روی صورتش..نگاه می‌کنم به تریلی.. پیرزنی خموده از توی تریلی می‌آید پایین و پر شمد روی سرش را با دست می‌اندازد روی شانه اش..از کنار مادر رد می‌شود و همانطور که نگاهش به جاده است سلامی به مادر، یا همه می کند و می‌رود..به آسمان نگاه می کند وبا خودش می گوید: امروز خدا کولرش را روشن کرده، شمال خوبی می‌آید... دنباله‌ی راه را نگاه می‌کنم... که ده تا چاه قنات آن طرف تر، آبادی کوچکی است.. و با خودم فکر می‌کنم با پای برهنه توی این خارها و ریگ های داغ چه طور می‌رسد به آنجا..می‌گویم: این کی بود با تعجب به مادر یا حسن.؟. مادر می‌گوید: کولی بَگُم.. می‌گویم اسمش بیگم است..؟

حسن می‌گوید: نه مردم بهش می‌گویند کولی بگم..اینجایی نیست..نگاه می‌کنم به رد پاهاش روی ریگ ها و بعد به حسن که دارد تریلی را از عقب تراکتور باز می‌کند.. می‌گویم: می‌بردیش خب..گم نشود؟ ماری عقربی چیزی..؟

حسن می‌گوید: کولی بگم گم بشود!! مردم گوسفند هاشان توی بیابان گم می‌شود کولی بگم پیدا می‌کند برایشان. مادر می رود برای مرغ و خروس ها دان بریزد.. با نگاه می‌پرسم راست می‌گوید؟..مادر سر تکان می‌دهد و می‌رود سمت آغل و مرغدانی.. می دوم دنبال مادر .. کولی چند متر جلو تر از ما، دارد می‌رود سمت دهانه های قنات.. جاده ی کناره‌ی قنات را که بگیرد و برود، پیاده یک ساعت دیگر می‌رسد به آشتیان..

از مادر می‌پرسم: چند سالش است؟.. می‌گوید: نمی‌دانم ، هفتاد سال، هشتاد سال، .. می‌گویم: آشتیان چه کار دارد این وقت روز؟ مادر می‌گوید: رعیتی دارد..اینجایی نیست، از دورِ بیرجند و مشهد آمده اینجا..مردم می‌گویند از اول هم تنها بوده ، تنها آمده ، نه شوهری نه بچه ای... حالا هم رعیتی ملک حاج اسمال را می کند..خنده ام می‌گیرد.. مادر در مرغدانی را باز می‌کند و می گوید: تو تو تو توووو..مرغ و خروس ها می‌آیند بیرون و دور پاهای مادر جمع می‌شوند. دستم را می‌گیرم روی ابرو هام و نگاه می کشم سمت قنات ها..کولی را می‌بینم، ایستاده نگاه می‌کند به جاده ی کنار قنات ها و بعد راهش را کج می‌کند، اینطوری نیم ساعته می‌رسد به آبادی آشتیان. قد بُر می رود توی تپه های ریگی و لای درخچه های طاق و قیچ گم می‌شود.. 

 

  

 

لینک
   حوضٍ نقره ای...   

 

 

 

 

.  دایییی! یه چیزییی بگم؟

. بگووو قورباغه ی سبز؟

. خجالت می کشششش

. من خجالت می کشم یا تو..

. من خجالت می کشممم

. تو...تو خجالت ..قورباغه ی سبز..

. نه، تو خجالت می کشی...

. خب اشکال نداره..

. بگمممممم.؟

. بگو.

. تو چراااا زن نداریییی؟

....

.......

. خب ....می دونی ...داییی، زن که همینجوری نمی دن به آدم..

. چه جورییییی می دن ؟

. باید بزرگ باشی...بزرگ . ماشین داشته باشی ..خونه داشته باشی...کار داشته باشی...خوشتیپ باشی...

. خب تو مگه خونه نداری...

. نه دایی خونه از خودم باید داشته باشم..این خونه اجارست...

. یعنی الان تو وو خونت نیستییی..

. چرا دایی، ولی من یه پولی دادم به آقاهه که بشینم تو خونه...وقتی پولم تموم شد..باید از خونه برم بیرون...

. خب بیا اینجا پیش ما. مگه نه مامان ؟

. باشه، دیدی حالا به من زن نمی دن.

. پس به چیییی زن می دن ؟

. نمی دونم جقله...

. به موبایل می دن..؟

. نه ببین من موبایل دارم...اگه به موبایل زن می دادن...که من الان زن داشتم..

. به مووو می دن؟

. به مو وم نمی دن..

. به ریش می دن..؟

. به ریشم نمی دن...

. داییی، فاطمه می گه من زنِ دایییم..

. خب وقتی تو می گی من دختر ِداییم. اونم باید یه چیزی باشه دیگه..

. داییی من دخترتم..خب..

. باشه..ولی فاطمه هم باید دخترم باشه نمی شه که زنم بشه...

. داییی، فاطمه می گه وقتی بزرگ شدم زن دایی می شم..

. داییی نمی شه که...

. پس من برات زن می گیرم.

. چه جوری قورباغه درختی...

. خب می رم مغازه، می گم آقا یه زن بده...

. دایی من زنِ مغازه ای نمی خوام که!!

. پس چی می خواییی داییی ؟

. باید بزرگ باشه..خوشکل باشه. با من بیاد مسافرت.. دوسم داشته باشه.. بپریم تو حوض نقره ای.. با اون لبای قلوه ای..شعر بخونیم ...ساز بزنیم... حرفای ناناز بزنیم..

 

. داییی منم یه شعر بخونم.؟

. بخون...

. یه ماچ داد و دمش گرم ...بابااااااا دمش گرم...

 

 

 

 

 

 

 

لینک
       

 

 

  و سعی می‌کنم راحتش بگذارم.   

 

زنگ می‌زدم. اس‌ام‌اس می‌زدم. باز زنگ تلفن. وقتی بودی، اول دست‌هام را می‌انداختم دور گردنت..بعد دلم می‌خواست زیر گردنت را ببوسم .می‌بوسیدم. باهات تو پیاده روها قدم می‌زدم. مردم را نگاه می‌کردیم. همخوابه‌ی دست‌هات می‌شدم. زیر قفسه‌ی کتاب‌هام همخوابه‌ی دست‌هات می‌شدم، توی روز یا زیرِ روشنایی نور لامپِ اتاق.انگشت‌هام را فرو می‌کردم میان موهای بلند و مشکیت و می‌گفتم  موووهات  .....بودمت، خیلی.... این یعنی تمامِ من ِتو.

 

گفتی چقد زنگ می‌زنییییی؟ خوابم می‌آد..

.

بعد چند تا از اس‌ام‌اس‌هام را خواندی و گفتی... اینا یعنی چیِِیی؟؟

.

گفتی تو خونه می‌گن چقد با تلفن حرف می‌زنم!!!!!

.

یک روز موهایت را کوتاه کوتاه کرده بودی..گفتم من اونجوری دوست‌شون داشتم..گفتی مهم نیست، حالاااا دوباره بلند می‌شن.

.

نخواستی دستم را بیندازم گردنت....گفتی از اینکه یکی بغلم کنه بدم می‌آد. به من نچسب. حتی از اینکه بخواد ببوسدم...

.

گفتم بریم بیرون راه بریم... گفتی نه بابا کی حوصله‌ی راه رفتن با تو رو توی خیابون داره...

 .

روزی که توی اتاق پای قفسه‌ی کتاب‌ها...خوابیده بودیم ودستم روی سینه‌هات بود و داشتم سعی می کردم به در و دیوار و کتاب‌ها و همه چیز غیر از تو نگاه کنم، هلم دادی عقب تر و گفتی بریم تو اون اتاق بخوابیم...گفتم ولی من ..من دلم می‌خواد پای کتاب‌هام بخوابیم...دلم می‌خواد اینجا باشیم.. بلند شدی رفتی..رفتم توی اتاق خودم... گفتی لامپ رو هم خاموش کن. گفتم ولی من...گفتی... ااااَه نه..خاموش کن.. خاموشش کردم...

...

لباس می‌پوشم، من ِخودم را برمی دارم ومی‌خواهم از در خانه بزنم بیرون، تو ِخودم هم می‌خواهد مثل همیشه بیاید. تند لباس می‌پوشد ..نشسته‌ای و از لیوان توی دستت می پرسی کجا ؟ وایسا با هم می ریم.. توی دلم می گویم  ببین اگه از من ِتو چیزی مونده،  باهاش برو بیرون یا... قبل از اینکه تو ِخودم بندِ‌ کفش‌هاش را ببندد، دست من ِخودم را می‌گیرم و از ترس رسیدنِ تو ِخودم بهمان، پا برهنه می کشانمش توی کوچه...

چند تا کوچه را تو ِخودم می‌آید دنبالمان، اما به خیابان که می‌رسیم.. توی شلوغی و ترافیک، خودم را گم می‌کنم.

و سعی می‌کنم راحتش بگذارم....

 

 

لینک
   رگ.   

 

  

 

 

 ........تا حالا فکر کردین یه روسپی اگه عاشق بشه تکلیفش چیه؟

خب من یه روسپی ام. از صبح تا شب کار چند نفر رو راه می ندازم. می دونین که، روسپی‌ها به خاطر پول این کار رو نمی کنن..خودمم نمی دونم علتش چیه؟ اما این کار رو می کنن..انگار هیچی مهم نباشه دیگه.انگار همه چیز عادی شده باشه..اما وقتی عاشق یکی از فاسق هات شده باشی یا بشی دیگه همه چیز فرق می کنه.من عاشق یه مرد نویسنده شدم. یعنی خودش می گه نویسندست..اما برای من نویسنده بودنش مهم نیست انگار بودنش مهمه .این جمله ایه که همه می گن .منظورم وقتی یه که عاشق می شن ..خب منم از همین جمله استفاده می کنم..اصلن هم نمی خوام از اون تعبیرهای عاشقانه بکار ببرم که مثلا وقتی لبهام رو مک میزنه..گرمای تنش خاکسترم می کنه.نه. من به بودنش  اهمیت می دم..روز هایی که می دونم اون قراره بیاد .قبلش دور سینه هام رو با کرم چرب می کنم.برای اینکه وقتی می گیردشون توی انگشت های قلمی ش، از توی دستش سر بخورن و دوباره مجبور بشه بگیردشون .اینبار محکم تر..اینکه محکم به سینه هام می چسبه فکر می کنم  هیچ وقت ولشون نمی کنه.واین با تمام جنون لیلی برابری می کنه برام. فکر کردم مَرده ، جوونه ، آینده با هزار تا دختر جلوی پاشه.. باید بی خیال بشم..اما نمی دونم چرا روزی که قراره بیاد باز از صبح دارم چسان فسان می کنم.سوتین مشکیم رو می پوشم. از اونا که پشتش سگک داره..همیشه براش سوتین مشکی می پوشم.یادمه یه دفعه گفته بود رنگ مشکی آدم رو مسحور می کنه. انگار یه چیز رمز آلودی پشتشه. من بهش گفتم مگه غیر از اینه. بیا بازش کن ببین دوتا ساحره پشتش خیمه زده. از اون به بعد هر قت می آد. پشتم رو می کنم بهش و موهام رو بادست می دم بالا و آرزو می کنم یه دفعه سگک سوتین رو با دهنش باز کنه.. آخه فکر می کنم خواسته ها، فقط از طریق لب منتقل می شه.

اگه با دهن بازش کنه یعنی به یه چیزی بیشتر از سکس فکر می کنه. خب اینم بذارین به حساب تجربه های شخصی من. بعد دلم می خواد دندونش بگیرم. محکم .. می گه جاش سیاه می شه و تو خونه اگه بپرسن این جای دندونا مال کیه من چی بگم؟ خب منم بهش حق می دم..به هر حال این جور موقع ها مثل  فاسقای دیگم باهاش رفتار می کنم.یعنی هرکاری رو که اون بخواد انجام می دم.

یه دفعه وقتی داشت می رفت از پشت دستهام رو حلقه کردم دور کمرش  و محکم فشار دادم. گره ی دستهام رو از هم باز کرد و گفت اِ یعنی چی این کارا؟. نگفتم یعنی چی. راستش خودمم نمی دونستم یعنی چی! حالام درست نمی فهمم . با خودم فکر کردم اگه من می تونستم عاشق بشم خب تو وضعیت طبیعی شده بودم .نه حالا با این وضع .. پس یه چیز دیگه ست . فکر کردم  شاید یه جور شهوتِ خاص باشه که به این آدم دارم.

یه بار قبل از این که بیاد، سپردم یکی از اون مردایی که الان یه مدته مشتریمه و خوبم بهم می رسه، اومد. دو سه ساعت رُس م رو کشید وقتی می رفت دیگه نا نداشتم تا دم در دنبالش برم . بعد دراز کشیدم تا آـقای نویسنده بیاد و ببینم چیکار می کنم . خودم رو کردم موش آزمایشگاهی خودم. ... فکر می کنین چی شد؟ در که زد از جا پریده بودم.  دقیقا همون دفعه بر گشت گفت نوک سینه هات دو تا لک آتیشه که لبهای آدم ببینشون سعی صفا و مروه می کنه. همه ی تنم دوباره شد عین همون لک آتیش. هیچی نمی خواستم ..هیچی.. فقط دلم می خواست سرش رو بگیرم تو دستهام.جوری که ته ریشش ساییده بشه به کف دستم.همین. خب این نمی تونست یه شهوتِ خاص باشه. .. یعنی من فکر کردم نمی تونه باشه. شایدم دلم نمی خواست باشه.. دلم می خواست جدای از محکم گرفتنِ سینه هام، تو خودم یا اون یه چیزی پیدا کنم. نمی دونم تو آقای نویسنده که سخت بود برام پیدا کردن یه همچین چیزی . اما اونقدر به خودم گیر دادم. تا تو خودم یه چیزی پیدا کردم جدای از بدن استخونیش و اومدن و رفتنش. یه چیزی بود بین سر انگشت هام و برجستگی مهره های کمرش که وقتی بود فکر می کردم مال منه. یه بار وقتی بلند شد یه سیگار روشن کرد و یه شعر خوند. می دونستم اما نگفتم می دنم این شعر مال کیه. فقط بهش گفتم یه نخ هم به من بده.

گفت همین یه نخ رو بیشتر ندارم و سیگارش رو آورد و گرفت روی لبهام. نفهمیدم سیگار رو پک زدم یا زردی لای انگشتش رو ..دلم نمی خواست اون زردی اونجا باشه. فکر کردم اگه مک بزنم پاک می شه. دستش رو کشید عقب و گفت  اااَه.

همیشه قبل از همه چیز جورابهاش رو می پوشید بعد پیرهن و بعد شلوار. یادمه یه بار داشتم جوراب پوشیدنش رو نگاه می کردم که چشمم افتاد به یه رگ بیرون زده روی سفیدی پای چپش. زیر موهای صاف و فرفری. خیره شدم به رگه. فکر کردم اون رگ مال منه . از تمام اون آدم فقط همون رگ مال من باشه. بعد که بلند شد پیرهنش رو بپوشه رگه محو شد. همین جوری با نگاه داشتم دنیال رگه می گشتم. که گفت  ای بابا !! چیه؟؟ بازم می خوای؟

خندیدم و نگام رو گرفتم سمت پنجره تا لباسش رو بپوشه و بره. نمی خواستم این جمله رو دوباره بشنوم . از این جمله هایی که مردای زن باز به زن هایی مثل من می گن و  فکر می کنن طرف خیلی حال می کنه.... حداقل، این بود که من با جمله های اینجوری حال نمی کردم. بخصوص که از دهن آقای نویسنده هم در اومده باشه.. تا یه مدت وقتی می خواست بره .. نگام رو می نداختم به پنجره با دیوار .. یا بلند می شدم می رفتم از تو اتاق بیرون .. برای اینکه  نشنوم چیزی، یا حرکت اضافه ای نکنم. فکر کردم شاید نیاد دیگه.. یا راحت نباشه . خب هر کاری می کردم که فقط مشتریم باشه.... باشه... ولی نمی دونم چرا وقتی نبود دلم می خواست باشه .. وقتی می اومد.. دلم می خواست بغلش کنم. وقتی بغلش می کردم دلم می خواست یه مرداب باشم و بکشمش توی خودم.. و معمولا این وسط یه کارایی می کردم که کلافه می شد. یا یه چیزی می گفت  مثل همون جمله ها که سر آدم رو می کوبونه به طاق یا پس می کشید و ساکت می شد..

شبها معمولا مشتری ندارم. هیچ وقت هم نداشتم. از مردایی که شبا هوایی می شن می ترسم.. برای همین هم اصلا شبها همیشه تنهام.یه شب تا صبح براش حرف زدم.. جمله هام رو ردیف کردم .. همه چیز رو براش گفتم.. یه شب هم تا صبح ناز کردم و پشت چشم نازک کردم.. یه بار نصف شب پقی زدم زیر گریه و فکر کردم .. فردا در هیچکی رو باز نمی کنم. فکر کردم مریض شدم.. اما وقتی شده بود که دم صبح ها با گریه ی خودم از خواب بیدار می شدم. مطمئن شدم که حالم خوب نیست. دو باره شروع کردم شبا تا صبح براش حرف زدن.. اما گوشش بده کار نبود ..

هی تو خیالم آوردمش کنار خودم.. لباس هاش رو از تنش در آوردم و با انگشتهام گشتم دنبال رگهای محو شدش که مال خودم بود و هی حرف زدم آسمون ریسمون بهم بافتم.. از بچگی هام گفتم.. از تاثیر بد جامعه .. از اثراتی که فکر می کردم اتفاقایی که به نظر خیلیهم مهم نبوده  تو زندگیم گذاشته.. اما یهو می پرید و می رفت و من تو خواب می زدم زیر گریه.. فکر می کردم خیلی مسخره س. بعد به خودم فحش می دادم بعد به اون .. بعد به زندگی.. بعد به معلم های دبستانم..

......داستانم براش نوشتم. یه شب تا صبح. هی جمله هام رو عوض کردم هی کلمه ها رو بالا پایین کردم. فکر می کردم اگه خوشش بیاد کار تمومه.. داستانم راجع به یه عروسک بود که عروسک بودنش رو پذیرفته بود.یعنی قبول داشت که عروسکه و برای بازی ساخته شده ..اما وقتی صاحبش می ذاشتش تو قفسه و می رفت اون هنوزم دلش می خواست با صاحبش هم بازی باشه.. فکر کرده بودم چه عروسکیه! مثل خودم شده.. فکر کردم این انصاف نیست که هر وقت صاحبش هوسِ بازی کرد بیاد سر وقت اون و باهاش ور بره.. وقتی داستانم رو خوند.. خندید. یه نگاهی به کمربندش انداخت و گفت مثل اینکه تاثیر خودش رو گذاشته..بعدم گفت حالا این صاحبه چرا اسم نداره ؟.. خب یه اسم براش می ذاشتی.. داستانی تر می شد.. اون شب وقتی دوباره داشتم  می خوندمش. تصویرش که داشت به کمربندش اشاره می کرد اومد جلو چشام و عق زدم رو برگه ها...آخه می دونید من با مردای این طوری که به خودشون می نازن و فقط وقتی شل می شن روی آدم، فکر می کنن که حال دنیا رو کردن زیاد سر کردم. ولی آقای نویسنده از اون مردا نبود. خودم می فهمیدم .. برای همین هم نمی تونستم این جور حرفاش رو که بعضی وقتا از دهنش می پرید تحمل کنم. فکر می کردم خیلی بهتر از این چیزا باید باشه که جمله های اینجوری از دهنش بیاد بیرون. ولی نمی دنم چرا اصلن براش  مهم نبود که به من چی می گه.. اوایل فکر می کردم با این جمله ها لج منو در می آره و حال می کنه.. گفتم خب بذار حالش رو بکنه.. اما بعد ها..دیدم اصلن حالی در کار نیست. انگار مهم هم نیست براش که چی می گه یا چی می شه. خب بهش حق می دادم.. من یه روسپی بودم. رییس جمهور که نبودم که بخواد حساب شده  باهام حرف بزنه...

از یکی شون، پرسیده بودم مردا رو چی خوشحال می کنه؟ گفته بود اگه مثل من عاطل و باطل باشن غذای خوب.. برای هفته ی بعد ساعت  قرارمون رو یه جوری تنظیم کردم که برای ناهار خونم باشه... کلی بو و برنگ راه انداختم تو خونه، سر و وضع خودمم  روبراه کردم و منتظر شدم که بیاد .. وقتی رسید و فهمید که مثلا ناهار دعوته. گفت داری خالیگری می کنی شیطان.. لابد بعدشم می خوای شونه هام رو ببوسی.. دلم می خواست قابلمه رو با خودم دمر کنم تو سطل آشغال.

دفعه ی بعد که اومد . خودم زودتر رفتم تو اتاق، شلوارم رو در آوردم و دراز کشیدم روی تخت، بلوز صورتی تنم بود. درش نیاوردم. یه ملافه هم کشیدم روی صورتم و سینه هام. بعد گفتم بهش بیاد تو.. گفت یه بازیه جدیده.؟ گفتم نه؟  تو از من همین رو می خوای .. خب بیا کارت رو بکن و برو..فکر کردم شاید بهش بر بخوره.. اما دیگه مهم نبود برام ..دلم می خواست بره..دلم می خواست تمومش کنم این بازی گند ِ یه طرفه رو... اومد نشست روی تخت .گفت بیا ، بیا سرت رو بذار رو پام با انگشتات بگرد دنبال رگ و ریشه ی گم شدم.. بعد دستش رو آورد زیر ملافه و کشید روی پیشونیم و گفت  آخه می دونی دارم  یه داستان می نویسم . رگ هایی رو که تو پیدا می کنی لازم دارم.. دلم می خواست بپرم و گردنش رو محکم بگیرم..

سرم رو از زیر ملافه آوردم بیرون و یه بیت شعر براش خوندم. گفت اِاِ پای چشات چرا سیاه شده . پاشو صورتت رو پاک کن... به خودم گفتم کاش می فهمیدی.. فکر کردم شاید فهمیده... خدایا کاش می فهمید....

از جعبه ی دستمال زیر تخت یه دستمال کشید بیرون و آروم با دو تا انگشت کشید پای چشام. دستمال رو ازش گرفتم و گفتم به یه شرط؟ که وقتی داستانت تموم شد برای منم بخونیش.. فکر نکردم شاید اینم یه بهانه باشه برای اومدنش و شنیدن صداش.. به هیچی فکر نکردم..

لباس هاش رو در آوردم.. دراز کشید روی تخت. دو تا بالش گذاشتم زیر گردنش. بعد خودم دو زانو نشستم کنار تخت ، با دو تا انگشت تا صبح کلی رگ پیدا کردم.  از هر چند تا که برای خودم بر می داشتم یکیش رو هم به اون نشون می دادم.. این اولین شبی بود که یه مرد خونم می موند.. دیگه مهم نبود. انگار آقای نویسنده از اون مردای هوایی نبود .. از اون مردایی بود که فهمیده بود من رگ هم می تونم پیدا کنم براش.. یعنی خدا خدا می کردم که  فهمیده باشه.. یعنی چند تا داستان با رگای بدن می تونست بنویسه...یعنی ممکن بود یه رمان باشه که نوشتنش چندین و چند سال طول بکشه؟.. انگشتام که روی پوست بدنش می خزید. خدا خدا می کردم یه رمان باشه.. گردنش رو کشیده بود بالا تا رگهایی رو که من بهش نشون میدم. ببینه.. گفتم می دونی رگها هر کدوم یه اسم دارن؟ گفت  اِ چه جالب. گفتم آره، پام رو آوردم بالا و دستش رو گرفتم گذاشتم رو یه رگ زیر زانوم. گفتم دیدیش؟ گفت آره. گفتم این اسمش خاتون خانومه. بعد خم شدم و موهام رو ریختم روی صورت و لبهاش . دستم رو بردم پشت لاله ی گوشش . فشار دادم و گفتم حسش می کنی..؟ این اسمش. کدخدا ست. موهام رو گرفته بود لای دندوناش.. گفتم تازه یه عالمه رگ های دیگم هستن.. خواستم فکر کنه خیلی خیالبافی بلدم.. خیلی می تونم به درد داستاناش بخورم.. سَحر شده بود و من هنوز دو زانو کنار تخت نشسته بودم.. گفتم داستانش رو می خونی برام؟ می دونستم باید بره .. گفت داستان خاتون خانوم ، یا کد خدا رو؟.. خندیدم.. چشمهام رو بستم و انگشتم رو کشیدم رو ابروهاش. نیم خیز شد و چشم های بستم رو بوسید..اگه قرار بود یه وقتی دو روز به آدم زندگی تشویقی بدن. اون وقت برای من همون شب بود..

 

نیومد.... نیومد....نیومد.. یه هفته گذشت.. شاید خواسته بود اون شب، خداحافظی کنه با اون کارش.. نیومد... شد ده روز.. فکر کردم اتفاقی.. نه نمی خواستم به این فکر کنم... نیومد... بهش فحش دادم.. به خودم.. من که داشتم بی خیالش می شدم.. چرا اون همه رگ بهش نشون دادم... نیومد .. شد دو هفته... رفتم موهام رو کوتاه کوتاه کردم..

دیگه با هیچ کس قرار نذاشتم... نیومد.... شد هفده روز... لعنت به من اگه دیگه در رو برای مردی باز کنم ، ... هجده روز... لعنت به من اگه دیگه گول نویسنده ها رو بخورم... نوزده روز.. لعنت به من اگه با داستان خر بشم...

 

اومد، بالاخره اومد.. زنگ زد که داره می آد. داستانش رو هم می آره. قرار بود برم براش بالای نافم رو خالکوبی کنم.. اما این مدت دیگه دل و دماغ هیچی رو نداشتم.. اصلن یادم رفته بود که به خالکوبی هم فکر کنم.. دلم می خواست این دفعه که می آد یه داستان بخواد از خالکوبی بالای نافم. .. ولی آمادش نکرده بودم.. رفتم سوتین مشکیه رو پوشیدم.. تو آینه یه نگاهی به خودم انداختم، همه ی صورتم خالکوبی بود انگار..

 

 داستان، داستان یه مرد بود. یه مرد که می خواد بمیره ، اما نمی خواد خود کشی کنه. دنبال یه نفر می گرده که این کار رو براش انجام بده. به یه دوست می گه" اگه کمک کنی دو پله ی دیگه تا رهایی رو می رم." اما اون اصلا نمی پرسه این جمله چه معنیی داره.. بالاخره یکی رو پیدا می کنه.. یکی که در ازای لبی که می گیره، یه رگ براش می زنه.. خوند "هم لب می گیره هم رگ می زنه.". از این جملش خوشم اومد.. خیال کردم خودمم، شاید..زنه به مرده تو داستان می گه لب رو می آم خونه، ازت می گیرم..مرده می گه ولی رگ رو من جاش رو تعیین می کنم.. قبول می کنن.. طرف بیاد لبش رو بگیره بعد برن باغ فین .. اونجا واسش رگش رو بزنه..

 

 

 داشتم به کدخدا فکر می کردم.. یا مریم شادونه که جاش روی ساق پای آقای نویسنده بود .. داستانش رو خوند.. عرق کرده بود، کف دستهاش هم خیس بود..انگار فقط اومده بود داستانش رو بخونه و بره.. نپرسیدم این مدت کجا بودی.. خب لابد به من مربوط نمی شد .. خیلی دلم می خواست بدونم کس دیگه ای رو پیدا کرده.؟ بلند شد که بره .گفت با یه نفر قرار دارم... گفتم با اونی که قراره کمک کنه دو پله رو بری .. چشاش رو تنگ کرد یه نگاه انداخت به خونه، سرسری .. گفت  نه با اون که قراره بیاد رگ بزنه.. گفتم نمی خوای یه داستان راجع به خالکوبی بنویسی.؟ کفشهاش رو پوشید.. رفتم وایستادم جلوی در.. گفتم هنوز خیلی رگ مونده که پیداشون نکردم برات...گفت باید برم ...عجله دارم... دستش رو گرفتم آوردم بالا ..ناخن انگشت اشارش رو بوسیدم... گفتم ده تا ماهک هم اینجاست... کف دستش خیس بود.. دستش رو از تو دستم کشید و گفت اااااه  بی خیال شو دیگه....                             

 

 

 


 

 

لینک