| هزار و يك روز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
دوش میگیرم و حولهی تنی ام را میپوشم. از حمام میآیم بیرون, صدای کرت کرت حرکت سوسکها توی چوب پوسیدهی در قطع می شود. صدگل می ایستد جلوام و می گوید قبله کدام طرف است؟ اشاره می کنم به سه کنج دیوارو لبخند میزنم. نگاه میکند به مهرهیِ ازرقی که با طنابِ نخی از گوشهی دیوار آویزان کردهام. میگوید: مهر و جانمازهم که...؟ میگویم: بی خیال بابا مسلمونی منم مثل مسلمونی خودته با این تفاوت که نماز هم نمیخونم . یک قدم میرود سمت دیوار و دستهاش را می چسباند به سینهاش. فکر میکنم جانشان برود نماز سر وقتشان نمیرود . از سجده بلند میشود و باز دستهاش را می چسباند به سینهاش . می روم توی آشپزخانه از توی یخچال بسته گوشت چرخ کرده را بیرون میآورم. تا یخ اش باز شود می آیم و مینشینم روی مبل روبروی صد گل, بین رکوع و سجده تبسمی میکند. چشمکی میزنم که نمیبیند و سرش را میگذارد روی مهر. بلند میشوم میروم توی اتاق خواب و لباس میپوشم و حوله را آویزان میکنم روی دستگیره در. چشمم میافتد به کارت پستالی که چسباندهام روی در اتاق, نقاشی سه تا زن است با دامنهای بلند رنگی و پارچه های کرباسی روی سرشان.صد گل که نمازش تمام میشود میگویم: نماز خوندن بدون چادر و روسری رو دیگه ندیده بودم. چشمکم را جواب میدهد و میگوید : خدا چشش پاکه. بلند میشود که برود توی آشپزخانه میگویم: بشین بابا, امشب مهمونی، مثلا. اگه به توافق رسیدیم. بعدا کلی وقت داری که هر کار میخوای بکنی. دستم را میکشم لای موهای شرقی اش وبوشان می کنم .میگویم : به نظرت چطورم ؟ میگوید: همین روز اول که قرار نیست به همهی توافقها برسی؟ از کنارش رد میشوم و میروم سر وقت بسته گوشت. میگوید: بیا بیرون من میرم سرخ میکنم. میگویم: مهمه برام اینکه تا الان با خودت فکر کردی می تونی بمونی یا نه؟ صدای جیلیزشامیها توی روغن داغ ماهیتابه که بلند میشود می آید و میایستد کنارم . می روم عقب تر که روغن نپاشد روی صورتم . ناخن انگشتِ اشاره اش را میکشد روی نرمی لاله گوشم .نمک پاش را از روی میز برمیدارد و میپاشد کف دستش و با زبان ولب پاییناش میچشد. می گویم : می دونی، این اولین تجربهی منه . می گوید تو چی...؟ اسمش را میگذارم زندگی آزاد، میگویم : تو زندگی آزاد با یه دختر......(ادامه دارد)
توجه: پ.ن: من دارم میرم یه مسافرت چند روزه.. و احتمالا اگه تو این مدت نتونستم بهتون سر بزنم .میخوام بدونید که اصلا دسترسی به اینترنت و تلفن ندارم .(. دارم میرم تو دل کویر.. پسته ی وحشی بچینم....آدم اهلی ببینم.. چاق بشم چله بشم..) و اما اون توجه مال این بود که یه داستان نیمه تمام گذاشتم اینجا. ممنون میشم بخونید و بگید فکر میکنید ادامش چی میشه ...؟ البته بطور خلاصه و طرح وار هم که بگید کافیه...هر چقدر کَرَمتونه. فکر کنم اینجوری خیلی بهم کمک میکنید تو تموم کردن داستانم..پس لطف کنید و برام بنویسید تخیل یا تصورات تون رو ..تو این مدت که من نیستم کلی هم وقت دارین برای فکر کردن یا دوباره خوندن..( خب برای اینکه یه کار متفاوت کرده باشم می خوام به بهترین ادامه ی داستان یه کتاب هديه بدم. البته واضحه که داور خودمم. حالا شاید از چند نفر هم کمک بگیرم. و دیگه اینکه قیمت کتاب رو هم میزان خوش اومدنم از اون ادامه تعیین می کنه..شاید با یه شام.و....) .ممنون...
| لینک |
.
.
.
ماهی میشوم، شناکنان توی پسکوچهها.
لعنتی! ببین چهکار کردی!
کاری کردی همهی پسکوچهها پر بشود از تصاویر ِ سیاسفید و برفکی ِ تو و من که دستادستِ هم قدم میزنیم توی پسکوچهها. ماهی میشوم و شناکنان توی پسکوچهها، میروم لای تصاویر ِ برفکی و میروم، میروم همهی بقایای انعکاس ِ صدای تو را که توی پسکوچهها جامانده قورت میدهم.
لعنتی! ببین چه کار کردی!
کاش ماهی میشدم، ماهی میشدم توی جوبِ کنارهی آن پسکوچهها، میرفتم شناکنان تا آنجاها که تویی، میرفتم تا دورها.
ببین چهکار کردی!
کاری کردی ماهی بشوم، شناکنان توی پسکوچهها. یک گاری بگیرم دستم، دوره بیفتم و جار بزنم: شنیدم خال ِ لبهات میفروشی، خریدارش منام چند میفروشی؟
لعنتی! ببین چهکار کردی!
ماهی میشوم، شناکنان توی پسکوچهها، ماهیترین آدم ِ روی زمین.
.
.
.
نوشته شده توسط: مهدی (همزاد)..
| لینک |
به سالومه پزشکپور و کاکتوس بیهمتاش
میگویم: کاکتوس هم که باشی می بوسمت.
میگوید: حتی از آن بلندهاش که توی تگزاس میروید؟
میگویم: تو شهدِ شیرینِ میانِ سینهات را فراموش کردهای؟
میگوید: تو شهد شیرین را میخواهی از من؟
میگویم: برای تلخیی که به جانم ریخته.شهد شیرین تمام درختچههای تگزاس هم کم است.
میگوید: من که نریختم؟
میگویم: اگر گمان میکنی که تو باید ریخته باشی تا جواب بگویی!!نه...
میگوید: خسته ام از این همه ایستادن زیر آفتابِ سمج..
میگویم: بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم....
میگوید: ...ز خوبرویان این کار کمتر آید..
.........نه نمیگوید..میگوید: اندکی صبر، سحر نزدیک است..
نه، این راهم نمیگوید..
میگوید: اگر کاکتوس باشم سایه ندارم که به تو بسپرم..
میگویم: کاکتوس..هم که..باشی.. می بوسمت...
| لینک |
لباس پوشیدیم با دوستم که بریم واسه یه دوست دیگه کادوی تولد بخریم. حسین نشست دم در که کفشهاش رو بپوشه، من هم طبق معمولِ کرم ریختنهام ..رفتم و از پشت یقهش رو کشیدم عقب و موبایلم رو (بیست و شیش دوصفر) انداختم تو لباسش..گفت: چی بود.خندیدم و گفتم:موبایلم بود .تا اومد خودش رو جابهجا کنه، گوشی رفت پایین و رسید به کمربندش..گفتم بذار خودم درش می آرم و دستم رو بردم توی یقهی تیشرتش. گفت: نمی خواد دستت رو در بیار خودم میآرمش بیرون ..بعد بلند شد وایستاد و کمربندش رو تکون داد که گوشی رو از تو پاچهی شلوارجینش بده بیرون. از شانسِ من یا از بد روزگار گوشی رفت توی شرتش.. کمربندش رو گرفتم و گفتم حالا دیگه بچرخ، خودم درش میآرم..و خندیدیم..حالا اینکه چرا جدیدا کش این شرتهای مردونه رو اینقدر شل میدوزن نمیدونم ..ولی همزمان داشتم به توطئهی اسراییلیها برای ترویج همجنس بازی تو ایران هم فکر میکردم..(جلل خالق اینم از اون حرفاست).خلاصه یه خورده کشِ شرت رو جابه جا کرد و یه خورده پاچه ی شلوارش رو تا بلاخره، گوشی هیزِ بنده دست از بن مبارک حسین برداشت و به پایین اومدن از پاچهی شلوارش رضا داد. من گفتم پات رو بگیر این ور که گوشیم نخوره رو زمین، گوشی افتاد رو فرش. برش داشتم و گرفتمش تو دستم.. گفتم: حالا دیگه این خیلی ارزش داره گفت: چرا؟ گوشیم رو یه نوازشی کردم و گفتم: خب الان این گوشی جزوِ معدود گوشیهاییه که سفرِ دیده ز دل کرده.....
| لینک |
رفتم نشستم کنار جوی آب که گذران عمرم را تماشا کنم. روی آب روغن سیاه، راه گرفته بود وکند تر از آب ولی همراه آب میرفت. فکر کردم به بابا بگویم. پمپِ چاه روغن ریزی دارد..دینا، دخترکربلاعباس دبه بدست می آمد لبِجو آب بردارد..جو نه از این جویهای توی ولایات قدیمها. جوی سیمانی بود و چند جاش هم ترک برداشته بود و آب، هرز میرفت. دینا من را که دید روسریش را کشید روی پیشانیش. از ته آب به روغنهای روی آب گفتم: پمپ روغن پس میدهد. آب برندارید تا بگویم یک نفر نشتیاش را بگیرد..جلبکِ چسبیده به دیوارهی سیمانی گفت..عیب ندارد برای مرغ وخروسها میخواهم و توی جریان آب پیچ و تابی خورد.به سنگهای ریزِ ته جو گفت: شما دستتان را بگیرید جلوی روغنها کنار میرود تا من آب بردارم. دستم را گرفتم جلوی روغنها، روی سطح آب. روغنها پشت دستم جمع شد و گذران زندگی آن روز از زیر دستم زلال ریخت توی دبهی دینا،که برای مرغ و خروس هاش میبرد.....
.
| لینک |
در حاشیهی ایجاد شده بعد از سمینار" من فقط کامنت گذارهات رو میخوام تو خودت برو برو یارت نمیشم وبررسی علل چند گانهی نسل کِشی در ادبیاتِ تمدن کهن"
ساعت دوازده شب یکی از دوستان که مرتب تعداد کامنتهای من رو مورد بازدید قرار میدن. با من تماس گرفت و گفت: الو..آرین چه نشستهای که یک کامنت داری، میبینم تعداد کامنت گذارهات اونقدر شده که به من لینک بدی. و این درحالی بود که از جانب مادر نگران فرزند نقل کرد که: کامنتهات تا چند دقیقهی پیش یازده تا بودن (والان نمی دوم) چیچی جون واست کامنت گذاشته..
بنده نیز به نقل از شهرام راشد، ساکن طبقهی سوم که از قضای روزگار رفت و آمدهای مشکوک ونه چندان هم خوان با موازین اسلامی آپارتمان بنده را تیک میزنند گفتم: محمد رضا جان ایشان با اشاره به پول گازشان که اگر دارم باید سهم شان را پرداخت کنم معتقد است که من از چین و همچنین دول استعمارگر دیگرهم بازدید کنندهی وبلاگ دارم( وگویا باید بابت رفت و آمدهای مشکوک وبلاگی هم که ازاقصا نقاط دنیا صورت میگیرد به ایشان باج بدهم که نخواهم داد) و صد البته که این کامنت گذارها گوشت دندان گیری برای تو نمیشوند، چون گوشت رو قبلا گربههای زرنگ تر از تو برده..
و در ضمن تاکید کردم جا دارد در اینجا از شاعره ی مرحوم همایشهای برگزار شده در دوران منحط طاغوت یادی بکنم که:
گوشتو گربه برده مه مه رو لولو خورده .. دیگه یارت نمی شم م م ...
همزمان با صحبت تلفنی بنده واین دوست عزیز، یک کامنت درخشان دیگر از وبلاگ نا آشنای یک همجنس گرا رسید. و دوست گرانقدر به نقل از پدری که برای دخترش خواستگار اومده گفت: ها رفتی چوب زدی به لونهی زنبور و حالا می خوای هدایت شون کنی سمت من، من لینک نمیخوام. و خداحافظی کرد.
در همین اوضاع و احوال چند روزی گذشت و من خوشحال از اینکه سنگ اندازیهای بنده در باب گسیل نکردن سیل کامنت گذارهای امانت مردم، به وبلاگ وی، جواب داده است. داشتم به نقل از سوء هاضمههای خودش به آمار چاپ شده از سوی کارورز ادارهی آمار که حاکی از به جان هم افتادن نسلهای داستان نویسی ایران بود توجه کامل مبذول میکردم. که باز تلفن زنگ خورد و از پشت تلفن کسی با صدای آشنا و بلند توی گوشم فریاد کشید: اینهمه اینا در ستایش نسلها و هم نسلان شون دارن هم رو تیکه پاره میکنن ..اونوقت تو که هم نسل منی یه لینک به من نمیدی، قربون اون کامنت گذارهای پر و پیمونت برم..و تلفن بعد از خداحافظی سریعی قطع شد. به فاصلهی چند ثانیه، دوباره تلفن زنگ خورد وصدایی پشت گوشی گفت: درضمن من خودم از نیکاراگوئه بازدید کنندهی وبلاگ دارم پس این بازدید کندههای چشم بادومیت رو به رخ من نکش.هر وقت از جیبوتی بازدید کننده داشتی بیا با من حرف بزن. و تا من آمدم بگویم که من خودم از سیرالئون بازدید کنندههای پنهانی دارم. باز گوشی با خداحافظی سریعی قطع شد.
توی ذهنم با تقلید از خلبانهای موفق توپولوف های ایرانی بهش یک علامت موفق باشی نشون دادم... و به نماینده چندمین نسل سوختهی داستان نویسی ایران گفتم: تا کار به جای باریک نکشیده برم یه لینک به این محمدرضا بدم.
وناگهان چه زود،زود شد..............
در ضمن باید بگم چون این دوست کامنت دونی خودش روبسته برای نظر دادن در موردش بهش ایمیل بزنید. ..ممنون.
| لینک |
من رفته بودم شهر تخم گوجه فرنگی بخرم..بر که گشتم دیدم پدر نشسته توی ایوان زیر داربست انگور و دارد پاهای مادر را ماساژ می دهد..نگاهشان کردم..
مادر گفت: باد زد زیر روسریم که روی بندِ رخت بود.
پدر گفت: رفت روسری را بگیرد پاش پیچ خورد، خورد زمین.
گفتم: تخم گوجه فرنگی ها را کجا بکارم..
| لینک |
.
.
دارم
رفته
رفته
ایمانم رابه تو از دست می دهم...
سلام بر تو ای پیامبرمن،
چرا امام زمانت را نفرستادی...
.
من نه فتیش پاهایت را دارم،
نه فتیش دستهایت را،
اما نمی دانم چرا دلم می خواهد
برهنه شوم...
و روی سینه ی برهنه ی امام زمانت ،
اشک بریزم...
چرا امام زمانت را نفرستادی؟؟
اگر فکرم تاریخ باشد و
قلبم، بیهقی.
: دوره ی حکومتِ تو
بر دار کردن حسنک وزیر بود
در صحراهایی که
ایمانِ مجنون
می گریخت.......
.
.
| لینک |
.
گوشیاش زنگ میزند.. پشت تلفن هوار میکشد و به خودش و او فحش میدهد . . گوشی را قطع می کند و می رود سمت جورابهاش که بپوشد.. کیفش را برمیدارد و همانطور که میرود طرف در خانه با عصبانیت میگوید: کاری نداری..پشت سرش بی صدا می روم تا دم در...خداکند فردا که میآید تماس گیرنده ها حالشان خوب باشد..
.
| لینک |
افشین داره واسه عروسکش میخونه .. نشستی کنار من و کتاب آمارت رو گرفتی روی رانهات، میخوام بپرسم احتمال اینکه آمارت ثابت بمونه چقدره، نگات میکنم ، میگی: چته؟؟ روی دفتر خاطراتت مینویسم: سفیدی رانهات... وحالا یادم میآید....
میپرسی: بلدی مشت و مال بدی؟ میگم با چشم مانده در خیسی چشمهات: اوهوم...
.
| لینک |
دارم تنهای تنها راه میروم. بلد نیستم سوت بزنم. سرم را به تکه سنگ کوچکی جلوی پام گرم میکنم و میاندازمش جلوتر. در خانه ای کنار کوچه باز است. از لای در نگاهی میاندازم. روی دیوار نقرهای که ازلای در پیداست نوشته: یک کتاب یک صندلی .. میروم تو. دیوارهای اتاق همه نقرهای است و کتابخانهی نارنجی بزرگی چسبیده به یکی از دیوارها. کتابی ازقفسهی کتابها میکشم بیرون و مینشینم روی صندلی.چند خطی نخوانده ام که زنی سالخورده استکانی چای میگذارد روی میز جلوام و میگوید: شما به خواندن علاقه مندید، اگر دوست داشتید میتوانید تشریف بیاورید توی آن اتاق..
چند خط دیگر از کتاب را میخوانم. بلند میشوم میروم جلوی در اتاق میایستم. روی دیوار نوشته: یک داستان یک نویسنده .. میروم تو . چند ورق کاغذ و یک رواننویس روی میز است. مینشینم پشت میز، یک خط مینویسم، سیگاری از پاکت سیگار روی میز میکشم بیرون. دختر جوانی کبریت میکشد و سیگار را روشن میکند و میگوید: داری مینویسی، چه خوب. منم مینویسم، دوست داشتی بیا تو حیاط یکی دو تا شو بخونیم. سیگار به دست بلند میشوم و پشت سرش راه میافتم. ازدر بیرون میرود. پام گیر می کند به گلدان خشک جلوی پام . میافتد و خاکهای توش میریزد روی فرش. پام را از روی گلدان رد میکنم. در را بازمیکنم و می روم به حیاط .کاغذهای سفید ریخته روی موزاییک ها. روی هر کدامشان چند خطی نوشته، خم میشوم و یکی شان را برمیدارم، پایین صفحه امضا شده، عجب نوش. هنوز نوشتهی رویش را کامل نخواندهام که صدای لولای زنگ زدهی دری را میشنوم، سرم را بر میگردانم به گوشهی حیاط. عجب نوش کنار درِکوچکی ایستاده، سرش را برمیگرداند وخم میشود و از درِ کوچک رد میشود. نگاه میکنم به آسمان، خاکستری است و پر از ابرهای تکه تکه. میروم به گوشه حیاط در را باز میکنم خم میشوم و میروم داخل.. نور شدیدی چشمهام را میزند. دستم را میگیرم جلو چشمهام. میگویم : میشود چراغ را خاموش کنی.صدایی نمیآید. دستم را آرام آرم از جلو چشمهام بر میدارم . بیابانی میبینم خشک و زرد رنگ.. سیگار را میاندازم روی زمین و با پا خاموشش میکنم. باد ریگهای روان را مثل ارواح توی فیلمها از آن سو میکشاند و از جلوام رد میکند و میبرد... .
| لینک |
