| هزار و يك روز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
نشستهای پشت صفحه کلید کامپیوترت. مینویسی: تحملم تموم شده. مینویسم: که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها. یکی از شکلکها را برایت میفرستم و دستی میکشم به پیشانیام و آه.. مینویسی: دارم با این حرفا عذابت میدم؟ جوابِ سئوالت را نمیدانم مینویسم: توسنی کردم ندانستم همی..کزکشیدن تنگ تر گردد کمند. دلم میخواهد بفهمی که توسنی کرده ای. مینویسی:... . یکی دیگر ازشکلکها را انتخاب میکنم و برایت میفرستم و دستم را میگیرم زیر چانهام به فکرکردن. دستم میرود سمت کلیدها که بنویسم لاف عشق وگله از یار زهی لاف دروغ، که میبینم نوشتهای: من هیچ کاری از دستم برنمیآد. به جای جمله قبل می نویسم:خب اگه می تونی بِکنی، بکن. مینویسی: نه نمی تونم، تو یه کاری بکن. به ساعت پایین صفحه نگاه میکنم. فکرمیکنم چند ساعتِ پیش نخستینعشقِ ساموئل بکت را خواندهام .مینویسم: میگوید" آنجه عشق می خوانند نوعی تبعید است که در آن گهگاه کارت پستالی هم از وطن میرسد".انگشت کوچکت را میکشی پای چشم هات و مینویسی: علی.. و باز مینویسی: تو میگی من چیکار کنم؟. نگاه می کنم به در و دیوار و سقف …… و مینویسم: …نمی.. دونم . میخواهی بروی و من برایت دست تکان میدهم و تو با چشم گریان دست تکان دادنم را جواب میدهی. به گریههات که فکرمیکنم کلافه میشوم و به خودم میگویم: تو میگی من چیکار کنم، من که مثل تو خودم اسیرِ همین تبعیدم… صفحهات را میبندم و شکلکی درمانده می شوم مقابل قاب روشن مانیتور..
| لینک |
کتاب را از توی کتابخانه میکشم بیرون و به تعداد دقیق سربازانِ خشایارشا توی یکی از جنگها، نگاهی میاندازم . یک میلیون و هشتصد هزار نفر. به همراه تعداد زیادی منشی و جارچی و خواجه و روسپی و معشوقه.. به جملهی بالای صفحه فکر میکنم. چند روز است که فکر میکنم و دارم سعی میکنم برای تمام سربازها اسم بگذارم تا دستِکم ذهنم را از پیرویِ تاریخ باز دارم..
.
.
.
.
.
.
هزارو ششصد و بیست .آرگُوک. هزارو ششصد و بیستویک.گیوآر. هزارو ششصدو بیستودو. والان گُرد. هزارو ششصدوبیستوسه.هومَنآر.
فکر میکنم بنویسم "من توی عصر خودم یک سربازم که به خانهی آخر نمیرسد برای وزیر شدن و امیدوار است که کسی نامش را به خاطر بسپارد." اما نگاه میکنم به بالا تنهی ِ لخت و لاغرِ خودم، قوز کرده پایِ صفحه کلید کامپیوتر و مینویسم "نه که سرباز روسپیای انگار"
| لینک |
موهام را توی آینه شانه می زنم و نگاهی می کنم به بیرون زدگیِ استخوانِ گونه ام. دسته کلیدرا از روی میز بر می دارم و از در می روم بیرون، نورِ خانه لای درِبسته می ماند و تاریکی راهرو چشم هام را می بندد. با احتیاط جلو می روم تا دم در ورودی و مثل همیشه پایم را نمی کشم روی موریانه های کنار دیوار که سنگ و گچ و خاک را می خورند و راه گرفته اند تا برسند به طبقه ی بالا و بالاتر.. زنجیر پشتِ در را می اندازم توی حلقه اش و در را باز می کنم ..
مردی ایستاده پشتِ در، صاف نگاه می کند توی چشمهام، صورتش تراشیده است و پیشانی بلند و چشم های گود رفته اش مرا به یاد خودم می اندازد.دستش را دراز کرده سمت من ، در را که باز کردم دستش دراز بود. فکر کردم کمک می خواهد اما توی چهره اش هیچ در خواستی نبود .هیچ خواهشی... دستش را گرفتم و فشار دادم . منتظر بودم شستش را خم کند و دستم را فشار دهد.. دستش را رها کردم و دوباره گرفتم و فشار دادم . همین طور خیره بود به من. گفتم : آقا حالت خوبه ، چیزی شده .. دستش را محکم تر فشار دادم .. منو می بینی؟
زن همسایه از توی پنجره به پنجره های در هم واحد هایِ روبرو نگاه می کرد. دستِ چپم را گرفتم جلوی صورتش و گفتم : آی. منو می بینی.. تکیه داده بود به چهار چوب در.. نمی تونی حرف بزنی ؟.. گونه هاش براق بود و اصلن وضعیتِ نزاری نداشت،زن همسایه توی قابِ پنجره باناخن گوشه ی چشمش را می خاراند و منتظرِ پنجره های درهم ِ واحدهای روبرو بود .. دست مرد را محکم گرفتم و صدام را بلند کردم که یکی کمک کند. که کسی نمی داند این مرد چه اش است و نگاه کردم به پنجره ای که زن همسایه توی قاب آن ایستاده بود .. من را که دید خودش را کشید عقب تر و گفت : اینو آوردن واسه طبقه بالایی تون، نبودن. گذاشتنش دم در، حالا صاحبش می آد میبرتش بالا ، رفته تا سر خیابون. دستِ مرد را دراز شده توی هوا رها می کنم و در را محکم می کوبم به هم . از روی راه باریکِ آب ِ وسطِ کوچه که رد می شوم،به چهره ی آشناش فکر می کنم و خریتِ خودم.
دختر همسایه ی طبقه بالا با سگِ قهوه ایش از کنا ر آجرهای کهنه ی خانهِ نبش کوچه می پیچد تو و صدای له له سگش با سرعت از کنارم رد می شود..
| لینک |
دلتنگی های یک خرسِ مشتاق..
دراز کشیده است روی فرش و سرش را گذاشته روی زمین، می روم توی اتاق و یک بالش نازک می آورم . مرا که می بیند چشمهاش رامی بندد. می ایستم بالای سرش، بالش را آویزان نگه می دارم وگوشه ی بالش رامی کشم روی چشمهاش. چشمهاش را باز می کند، می گویم: بالش .. میگوید: نه. دوباره چشمهاش را می بندد.بالش را می اندازم روی کاناپه ی کنار فرش.می روم سمت اتاق وباز برمی گردم و می نشینم کنار چشمهای بسته اش . بعد آرام دراز می کشم پهلو به پهلوش، با فاصله. روش را برمی گرداند سمت پایه های کاناپه.سرم را می گیرم توی دستهام. نفسهاش که عمیق تر می شود، ترسم از بیدارشدنش کمتراست . انگشت سبابه ی دست راستم را می برم روی موهاش، می کشم روی یک شاخه مو فقط یکی.باز دستم را می دزدم و می گیرم روی چشمهام. صفحه ی سفید ِ روی پلکهای بسته ام تاریک می شود، تصویر یک موشِ خیلی بزرگ می آید توی تاریکی پشت پلکهام یک شالِ خَز بسته دور گردنش و موهای سرش راسیخ سیخ بالا نگه داشته، می ترسم، دستم را از روی چشمهام بر می دارم و چشمهام را باز می کنم، سرش را برده زیر پایه های کاناپه و دمر خوابیده، دستِ چپش از کنارتنش برعکس کشیده شده تا پهلوش و کف دست اش باز است. دستم را می کشانم تا به ساعد بی موش برسانم ، دستم نمی رسد، سرم را روی فرش می خیزانم پایین و بعد تنه ام را. نوک انگشت های دست راستم را می رسانم تامچش. گوش می دهم تا نفس های عمیقش را بشنوم. انگشت وسطی را می برم تا امتداد شستش و میکشم روی رگ ریزی که آن کنار مثل یک خرگوش ترسیده دل دل می زند.آرنجش را خم می کند، دستم را بی حرکت نگه می دارم بازوش را می کشد بالاتر، دستم می افتد توی گودی کف دستش. انگشتهام رعشه دارد و می خورد به انگشتهاش. نفسم را حبس می کنم تا رعشه ی انگشتهام بخوابد، فایده ندارد. انگشتِ سبابه و وسطی رعشه دار می روند و انگشت وسطی اش را می گیرند میان خودشان ، .. می گیرند میانِ خودشان. کف دستم عرق می زند می ترسم از خیسی کف دستم بیدار شود. انگشتش را رها می کنم و دستم را می آورم بالا و می کشم لای موهام. موهام خیس میشود ولی دستم خشک نمی شود. باز دستم را می کشم لای موهام و می آورم پایین تا روی گردنم . صورتش را برمی گرداند، چشمهام را می بندم و نفسهام را عمیق می کنم.تصویر برهنه ی خودم را می بینم خیسِ خیس از باران یا دوش آب، تکیه داده ام به دیوار و خیسی تنم زیر نور می درخشد، بیشتر خیره می شوم به خودم . خودِ برهنه ام رو می گرداند و زل می زند توی چشم هام. دلم می ریزد، چشمهام را باز می کنم پای افتادگیِ چشمهاش .پوست صورتش روی فرش چین خورده و جمع شده.خودم را می کشانم جلوترواز ساقه ی پیچ خورده ی روی فرش رد می شوم.فکر می کنم به قلمرو خرس ها توی جنگل،فکر می کنم قلمرو ام را تا اینجایی که اوست پیش آورده ام.با نفسی عمیق می چرخد و می خوابد به دست راست، حالا دستِ راستش کشیده می شود زیر تنه اش و دست چپش می ماند روی سینه اش.نیم خیز می شوم و از روی کاناپه بالش را می آورم جلوی چروک خوردگی پوست صورتش که فرش روی آن رد انداخته.ملافه ی بالش کشیده می شود روی پره های بینیش. توی خواب و بیداری با چشمهای بسته می گوید: نه.. بالش را می کشم زیرِ سر خودم و دست عرق کرده ام را می سرانم میانِ خنکای فرش و بالش. زانوهام را خم می کنم و از ساقه ی بی برگ دیگری روی فرش رد می کنم تا می رسند به زانوهاش که خمند به سمت راست روی طره ی فرش .دست راستم را از زیر بالش می آورم تا برسانم به زاویه ی زانوهاش. نمی رسد..... بالش را هل می دهم عقب و سرم را روی زمینه خیز می دهم پایین تر تا روی دستهاش و دستم را می رسانم به گودی پشتِ زانوش . رعشه ی انگشتم می گیرد به وترِ دیواره ی گود زانوش، سرم را می دهم میان سینه اش و خودم را جمع می کنم توی هم وپاهام را تا سینه ام بالا می آورم. فکر می کنم به دوران جنینیم، بی بندِ جفت و تنها .آرام می گیرم و چشمهام را می بندم . پیرزنی غرغرکنان با موهای فرِ سفید از جلوام رد می شود. می پرسد که آخرین کتابش را خوانده م یا نه ؟از جلوی چشمهای بسته ام که رد می شود اسم کتابش را هم در جوابِ سوالش می گوید، سَزدِ تُوزان، فکر می کنم چقدر این اسم آشناست ، فکرم را می خواند، صورتش قرمز می شود می آید طرفم می گوید نه!!! می خواهد انگشتهای سردش را فرو کند توی چشمهام. می ترسم، خیلی، چشمهام را باز می کنم و با دو دستم بازوی دستِ چپش را چنگ می زنم. هنوزخواب است ونفسهاش عمیق. به اندازه ی یک پک سیگار طولش می دهم و بعد که دستهام روی بازویِ خوابش، آرام گرفت. پیشانی ام را نزدیک می کنم و می کشم روی آرنجش. هشیار میشود و با چشمهای بسته می گوید: گرمه، می شه بری اون ورتر.... برمی گردم عقب تر و تختِ پشت می خوابم. جای انگشت های سردِ پیرزن روی گیجگاه هام درد می کند .کف دست هام را می گذارم روی شان و فشارشان می دهم . چشمهام را می بندم و باز می کنم و دُزدکی نگاه می کنم به صفحه ی سفید ساعتِ روی دیوار...خیالم را وا می دهم و بی آنکه فکر کنم به برداشت هایی که از رعشه ی دست هام خواهد کرد، انگشتهای دستهام را فرو می کنم لای مو های کم پشتش و سینه ام را فشار می دهم روی ترسِ از دست دادنش...
| لینک |
سا ک های شمشیر روی شانه هامان از پله های مترو پایین می آمدیم. پله هایی که انگار به اندازه تاریخ روس یا لنین یا هر چیزی که از همان دنیا می شناختیم قدمت داشت . توی پاگرد چشممان افتاد به دخترو پسر جوانی که چسبیده بودند به هم وبه سه گوش دیوار. ازسردی هوا وشاید ازگرمای دست هاشان خیره شدیم به هم و به آنها. داشتی فکر می کردی به متروِ خودمان که قرار بود ساخته شود. به آن دختری که از پشت ماسک برایت خندیده بود و نوک شمشیرش را گرفته بود جلویِ صورتت و به زبان روسی چیزی گفته بود که نه من فهمیدم ونه تو. تا یکی پیدا شد و ترجمه کرد و فهمیدیم که می خواهد مسابقه بدهد.داشتم فکرمی کردم به متروِ خودمان که قرار بود ساخته شود و اینکه چی ها را توش می شود دید.؟
...."مترو مسکو، علی…. مترو مسکو"..یادت هست توی سالن هر وقت دست هات را می انداختی روی شانه هام ، این جمله را بلند داد میزدی… جوری که همه به بلندی صدات توی هوا نگاه می کردند و من بلند تر از تو توی گوشت داد می زدم پونزده، یک.. و به جز خودمان هیچ کدامِ بچه ها نمی دانستند که بازی را به یک دخترِ روس باخته بودی.. پانزده، یک…
از پله های مترو که پایین می روم، نیستی، که دست بیندازم روی شانه ات و بلند داد بزنم مترو مسکو، محسن.. مترو مسکو…
حمله که کردی تیغه ی شمشیرت شکست روی سینه های دختر و من نگاهم را چرخاندم که نبینم، و تو ترسیده بودی که رفتی جلو و ماسک را از سرت برداشتی با خجالت نگاه کردی به دختر که سینه اش را گرفته بود و لابد فکر می کردی که دختر با خودش فکر می کند که چقدر بی جنبه ایم و نمی داند که تیغه های شمشیرهایی که ما توی ایران داریم خشک است و زود می شکند.وهمین هم شد که بازی را پانزده، یک باختی. از روی پیست نقره ای که پایین آمدی باز خجالت زده نگاه می کردی ، به خودت به من و....
توی پاگردِ پله های مترو یک نفر یک باریکه عطرآگین کاغذی را میدهد دستم، می ایستم روی یکی از پله های پله برقی و باریکه ی کاغذ را می کشم پشت لبم، و به زنی نگاه می کنم که دست بچه اش را میکشد و تند از پله ها می رود پایین تا زودتر به واگن زنها برسد. صدایت زیر گوشم.. مترو مسکو، علی مترو مسکو..ومن بلند می گویم، پونزده ، یک.. که زن برمی گردد و نگاه می کند به من که پله ها از زیر پام می سرند و هی کوتاه ترم می کنندو پایین ترم می برند..... .
گوشه ی سالن جلیقه هامان را در آورده بودیم ونشسته بودیم وتو داشتی شیشه ی آب سرد را خالی می کردی روی صورت گُرگرفته ات که دختر آمد و جلومان ایستاد. به زبان روسی چیزی گفت و یک تیغه ی شمشیر نو فرانسوی را گرفت طرفت. نگاهش کردیم و تو هول، گارد اصلی آلمانی را از روی همان شمشیرِتیغه شکسته باز کردی ودادی دست چپش و تیغه را از دست راستش گرفتی. خندیدم و گفتم به این می گویند زبان مشترک.
.........................................................................به خودم قول دادم محسن، یک روز همان شمشیر فرانسوی را که تا همیشه ماند پیشِ من برمی دارم ومی برم مترو ومی گذارمش کنار یکی از نقش های روی دیوار، نقشِ رستم وسهراب روی کاشی های لعابی،............َ یا نقشِ شیرِ بالدارِ میانِ آجرهای سفالی.....
| لینک |
بیمار ِ سنتی..
مرد _ یه لیوان آب می خوری؟
زن _ آره،اتفاقا تشنمم هست.
_ پنجره ها بستن ؟
_ نه، می خوای ببندمشون؟
_ بازم بریزم؟
_ دستت درد نکنه...
_ همسایه ها امروز نیستن،نه؟
_ نه انگار،سرو صداشون که نمی آد.
_ یه لیوان دیگه آب بریزم؟
_ ...... ببینم، با..بام چیزی گفته؟
_ نه....، آب رو ریختم!
_ این آبِ شیر گرمه!!
_ آب تو یخچال نیست،خانوم..
_ باز اتفاقی افتاده؟
_ نه،ولی آب تو یخچال نیست.
_ ببین، آگه اتفاقی افتاده که به من مربوط میشه من معذرت می خوام.
_ چه اتفاقی! پنجره ها رو بستی؟
_ چرا با آب، داری باز شروع.... ببین،ناهار چی دوس...
_ هیچی، هیچی دوست ندارم.
_ آبِ شیر خیلی گرمه!
_ آره ولی بخور.
_ گفتم.. اگه اتفاقی افتاده معذرت میخوام.
_ یه لیوانِ دیگه ریختم!
_ نمی خوام.
_ ولی تو که تشنه بودی؟
_ آره، ولی این پنجمیه .
_ باشه. بخورش. تا ته .
_ دیگه نریز...... خواهش میکنم.
_ حالا آب شیر خنک تر شده..
_ ..... سر کار اتفاقی افتاده؟
_ این لیوان آبش خنک تره.
_ صاحب خونه جیزی گفته؟
_ آب، ببین آب ریختم برات. بخور.
_ اگه این لیوان دیگه رو بخورم می گی چی شده؟
_ آب خوبه.... روشنیه.
_ من معذرت میخوام. ... خواهش.....
_ یه لیوان دیگه آب بخور.... خونسرد....
_ نه، دارم بالا می آرم.
_ بیااا اینجا.. حق نداری از تو آشپزخونه بری بیرون.
_ پس بیا بشین..... بگو چی شده؟
_ دستت رو از رو شونه ی من بردار.!
_ بابام حرفی زده؟مامان زنگ زده چیزی گفته؟
_ خودت رو به من نچسبون، برو بشین اونجا تا من برات یه لیوان دیگه آب بیارم.
_ آب نمی خوام .نمی خورم.
_ ببین .خودت کار رو میکشونی به اینجاا. هااا....
_ چرا دنبالِ بهانه میگردی؟
_ بهانه ی چی؟
_ من نمی خورم. نمی خوااام.
_ ..... تو شروع می کنی.همیشه اول تو صدات رو می بری بالا.
_ .......
_ نه، جلو نیا....
_ غلط کردم فقط بگو چرا؟
_ نه تا لیوان آبی رو که برات ریختم نخوری نمی شه.
_ خب. بیا ..... خوردم.
_ حالا یکی دیگه!! کجا می ری ؟؟
_ می رم پنجره ها رو باز کنم.
_ بی جا می کنی.
_ ...... فکر کنم همسایه ها .....خونه باشن.
_ خب. حالا چراگریه میکنی؟
_ .... همسایه ها ... آخه .. خونن انگار..
_ باشن اشکالی داره؟
_ آخه زشته..
_ خب گریه نکککن. صداتم پایین بیار .هیشکی نمی فهمه.
_ باشه... عزیزم..
_ صورتت رو نچسبون به من ... لوسم نشو.
_ ......
_ بیا این یه لیوان ....
_ هر کاری دلت می خواد بککککککن.
_ نمی خوای. غلط کردی نمی خوای.!
_ نمی تونم. فایده نداره !!
_ سعی کن شاید فایده داشته باشه.
_ مگه دفعه ی اولته؟ ... هیچ وقت فایده نداره.
_ یعنی.. میخوای بگی دفعه های پیشم، تقصیرِ من ...بود ...هاااا.
_ آی ...نزن...
_ ......
_ آخ .پهلوووم
_ .......
_ ماااااااادر
_ داد نزن. خفه شو. خفه شووو. خف..ه شوو.
_ آآآآ.. غلط ..کر.. ./ دم
_ غَ لَ ط کَر دی..ن .. همه تو.ن..با هم ... با همه ی جدو آبا...دِ ت..
_ آآآ .مو ..هاااام ....
_ خودت خواستی... می خواستی آب رو میخوردی.. ! بی پدر! بی..پدَر!!
| لینک |
