| هزار و يك روز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
آنتی بادی خاطره ای
تن داغت افتاده بود روی تخت و موهای چند روز شانه نشدت ،ازعرق، دسته دسته بهم چسبیده بود.که من به دنیا اومدم.مثل یک شهسوار،می دونی، مبارزه برای تو مثل پیکار با دیوهای اساطیری آرامش می خواست و یگانگی.
سکوت تن تب دارت آرامش میداد وتعداد بیشماردشمنان مسلح، یگانگی. امید اینکه بعد از جنگ با نشان و اسب سپید میام پای تختت زانو میزنم هنوز باهام بود وقتی با ناخن دسته های موت رو از هم باز میکردی و گردن می کشیدی تا از توی آینه ی بالای سرت دست بیماری رو از روی صورتت کنار بزنی...حالا می دونی چند وقته که پشت درهای بسته ی دزکز کردم و منتظرم؟ شاید هزار روز شاید هزار سال...لابد پشت پلکت رو سایه ی نقره ای زدی وقتی رنگ زردبیماری هنوز ازشون نرفته بود و رنگ اخرایی غروب هنوز از روی تن خسته از پیکار من......
تا سالها بعد که دوباره بیمار،رها شدی روی دست های کشیده ی تخت ، هیچگاه یادت نیومد که بی یاد تو پشت این درها خواهم مرد.فقط یاد تو کافی بود....، چشمهام که بسته میشد روی سرمای تنهایی، بیماری داشت دوباره به پنجره های اتاقت می کوبید.ومن صدای تولد شهسواران نوپا رو نمی شنیدم......
| لینک |
