بر اين روال می‌رود...   

 

 

 

11صبح چهارشنبه 30 آذر،  می‌دونی! بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چقدراین راوی اول شخصت حرف داره برای گفتن..

12:30 ظهر 30 آذر، ......................

10:10 شب 30 آذر،  می‌خوام زنگ بزنم بهت، شب یلداست. اینجا هیچ خبری نیست. فکر می‌کنم شاید نباشی، به هرحال...

2شب 1 دی، به نیت دلت فال حافظ گرفتم، این غزل اومد: نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت... بگرد پیدا کن بخون...

11:30 ظهر پنج شنبه 1 دی، با صد هزار مردم تنهایی.. بی صد هزار مردم تنهایی.

11:25 شب 1دی، سرم درد می‌کنه. از 11:30 تا حالا چند تا جمله ردیف کردم در مورد داستانت بنویسم ولی نشد.

5 عصر 2 دی، زنگ زدم. نیستی. سرم باز درد می‌کنه. امتحان داشتم. خیلی گه بود. صبح تا حالا دانشگاه... دستم بوی موکوس روده ی مرغ می‌ده.

همون 5 عصر، فکر می‌کنی کِی؟ زنگ بزنم هستی؟ اصلا هستی؟ خوبه آدم یه چیزی داشته باشه سرش بهش گرم باشه!!

همون 5 عصرِ 2 دی، بعد از دو هفته برای اولین بار تلفن رو از پریز نمی‌کشم. شاید زنگ زدی. کسی چه می‌دونه!!

7:10 عصر 2 دی، زنگ زدم. نیستی. سرم بازم و هنوز درد می‌کنه... هوم؟؟ باشه!! باشه!!

7:15 عصر 2دی، تلفن رو از پریز می‌کشم. اینطوری فکر می‌کنم هروقت که اومدی زنگ زدی و تلفن من قطع بوده.. می‌بینی در مورد همه همین طوره! اون طرف شاید هیچی نباشه.

9:15 شب 2 دی، ارزش هر گل به اندازه‌ی عمریه که به پاش صرف می‌کنی. یه بار دیگه داستان رو خوندم. شاید اگه مال تو نبود هیچ وقت دوباره نمی‌خوندم.

10:30 شب 2 دی، زنگ زدم. بازم نیستی. لابد از 7:15 تا حالا ، صد دفه زنگ زدی و تلفن من کشیده بوده و جواب ندادم..می‌دونم.. آره!!

11:30 ظهر 3 دی،.....................

12 ظهر شنبه 3 دی،  الغرض آخر کار توی زندون پای دار...

12:30 شنبه 3 دی، صفحه ی دو رو می‌خونم. با خودم می‌گم: بعضی وقت‌ها حالم بهم می‌خوره، عین ادبیات کارگری دهه چهل می‌مونه.

2:10 بعد از ظهر 3 دی، چه عجب، گوشی رو برداشتی. گفتی: بیس دقیقه‌ی دیگه زنگ بزنم. گفتی: منتظر تلفنی. گفتم: نمی‌خواد... والااا، فقط مهم این بود که باشی..

 

 

  

لینک