| هزار و يك روز |
|
| PersianBlog | Free Templates | Blogs List | |
11صبح چهارشنبه 30 آذر، میدونی! بعضی وقتها فکر میکنم چقدراین راوی اول شخصت حرف داره برای گفتن..
12:30 ظهر 30 آذر، ......................
10:10 شب 30 آذر، میخوام زنگ بزنم بهت، شب یلداست. اینجا هیچ خبری نیست. فکر میکنم شاید نباشی، به هرحال...
2شب 1 دی، به نیت دلت فال حافظ گرفتم، این غزل اومد: نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت... بگرد پیدا کن بخون...
11:30 ظهر پنج شنبه 1 دی، با صد هزار مردم تنهایی.. بی صد هزار مردم تنهایی.
11:25 شب 1دی، سرم درد میکنه. از 11:30 تا حالا چند تا جمله ردیف کردم در مورد داستانت بنویسم ولی نشد.
5 عصر 2 دی، زنگ زدم. نیستی. سرم باز درد میکنه. امتحان داشتم. خیلی گه بود. صبح تا حالا دانشگاه... دستم بوی موکوس روده ی مرغ میده.
همون 5 عصر، فکر میکنی کِی؟ زنگ بزنم هستی؟ اصلا هستی؟ خوبه آدم یه چیزی داشته باشه سرش بهش گرم باشه!!
همون 5 عصرِ 2 دی، بعد از دو هفته برای اولین بار تلفن رو از پریز نمیکشم. شاید زنگ زدی. کسی چه میدونه!!
7:10 عصر 2 دی، زنگ زدم. نیستی. سرم بازم و هنوز درد میکنه... هوم؟؟ باشه!! باشه!!
7:15 عصر 2دی، تلفن رو از پریز میکشم. اینطوری فکر میکنم هروقت که اومدی زنگ زدی و تلفن من قطع بوده.. میبینی در مورد همه همین طوره! اون طرف شاید هیچی نباشه.
9:15 شب 2 دی، ارزش هر گل به اندازهی عمریه که به پاش صرف میکنی. یه بار دیگه داستان رو خوندم. شاید اگه مال تو نبود هیچ وقت دوباره نمیخوندم.
10:30 شب 2 دی، زنگ زدم. بازم نیستی. لابد از 7:15 تا حالا ، صد دفه زنگ زدی و تلفن من کشیده بوده و جواب ندادم..میدونم.. آره!!
11:30 ظهر 3 دی،.....................
12 ظهر شنبه 3 دی، الغرض آخر کار توی زندون پای دار...
12:30 شنبه 3 دی، صفحه ی دو رو میخونم. با خودم میگم: بعضی وقتها حالم بهم میخوره، عین ادبیات کارگری دهه چهل میمونه.
2:10 بعد از ظهر 3 دی، چه عجب، گوشی رو برداشتی. گفتی: بیس دقیقهی دیگه زنگ بزنم. گفتی: منتظر تلفنی. گفتم: نمیخواد... والااا، فقط مهم این بود که باشی..
| لینک |
