ترميم...   

  

   پریسا نشسته است روی گل قالیِ کنار کاناپه و ورق هایی را که از توی کیفش در آورده، بُرمی‌زند. حسام می‌آید و می‌نشیند روی کاناپه، بالای سر پریسا و می‌گوید: فال نخود هم می‌گیری دده. ؟ پریسا می‌خندد و می‌گوید: ورق آوردم این روز آخری براتون فال بگیرم، نیت کن... حسام می‌گوید: من نیتی ندارم م . حالا چه فالی می‌گیری ؟  کیوان را صدا می‌زند و می‌گوید: کیواان، بیا نیت کن. کیوان از توی آشپزخانه می‌آید و می‌نشیند کنار پریسا و می‌گوید: ایول برای من بگیر، فال درصدی یا اون یکی فاله که روش حرف می‌زنی و ضربدری ورق ها رو می‌چینی.. پریسا می‌گوید: فال طالع؟... بعد با ناخن موهایش را می‌برد پشت گوشش و می‌گوید: نه اون رو الان حوصله ندارم...اوم.. خب باشه .. اسمش چند حرفیه؟ کیوان فکری می‌کند. حسام توی ذهنش می‌شمارد و زودتر ازکیوان می‌گوید: چهار حرف. کیوان می‌گوید: نه شش حرف..   حسام به پریسا نگاهی می‌کند و می‌گوید: این نامرد داره دروغ می‌گه، می‌خواد بپیچونه ..من می‌دونم، چهار حرفه!  پریسا ورق‌ها را تند تند بر می‌زند و می‌گیرد سمت کیوان که بر بزند و نیت کند. تا پریسا برگ‌ها را ضربدری و عمود کنار هم بچیند،  کیوان می‌رود توی آن اتاق، پای میز کامپیوتر که یک آهنگ بگذارد. قل‌قل جوش کتری روی گاز بلند شده و بخارش نشسته روی سردی شیشه، حسام روی فنرهای کاناپه جابه جا می‌شود و خم می‌شود روی سر پریسا و یک دسته از موهایش را می‌گیرد توی دهان و با لب‌هاش می‌کشد..پریسا زیر لب جوری که کیوان نشنود می‌گوید: نکن یه جوری می‌شم.حسام می‌گوید: یه جوریِ خوب یا یه جوریِ بد.. پریسا باز زیر لب، می‌گوید: یعنی چی؟ حسام می‌گوید:  آخه این جوری که تو الان یه مدته شروع کردی جلسه‌ی قرآن بری و جزء بخونی، انگار یه جوریِ بد... پریسا برگ‌ها را روی هم می‌چیند و میان صدای چیده شدن برگ ها می‌گوید: نه دیوونه، ولی هردوش...

 حسام دسته‌ی موها را ول می‌کند و آهسته روی گوش پریسا می‌گوید: من که آخرم نفهمیدم تو دوست داری از یه چیزایی یه جوری بشی یا نه؟  صدای آهنگ که بلند می‌شود، حسام هم از روی ورق‌های چیده شده پا رد می‌کند و می‌رود سمت آشپزخانه که چای دم کند. کیوان می‌آید توی اتاق و با نیم خند می پرسد: خب طرف چی کاره هست..؟؟  پریسا می‌گوید: استاد دانشگاه . کیوان می‌گوید: پس بچسب احمق، دیگه چی می‌خوای.. ؟  حسام قوری چای را می‌گیرد زیر شیر کتری و می گوید: قیافش چه جوریه؟؟  پریسا می‌گوید:  تو به قیافش چیکااار داری؟ چیدن ورق‌ها را تمام کرده و دارد به طالع کیوان نگاه می‌کند، کیوان دو زانو نشسته کنار پریسا و با دلواپسی به طالع مقرر نگاه می‌کند .. پریسا می‌گوید: ببین، این برگ یعنی این که از اخلاقت خوشش می‌آد.. این ستونم، ستون خودته ، یه مشکلی داری که با پول حل می‌شه و اون پول هم به دستت می‌رسه. این خانوم و آقایی هم که اینجان، مخالفن و تو کارِت مشکل درست می‌کنن ولی از جنس خودتن، مثلا خواهر یا پدر و مادر، ببین برات شیش اومده بعد سرش را با ناخن می‌خاراند و می‌گوید:  نمی‌دونم بگم یا نه ، حسام می‌آید می‌ایستد بالای سرشان و می‌گوید: بگو. پریسا می‌گوید: ببین شیش یعنی، بوسه. حالا زیرش رو ببین هفت اومده ، اگه دو تا هفت کنار هم بود، معنیش این بود که به سکس باهات هم فکر می‌کنه،... یا اینکه با هم سکس می‌کنید... کیوان باز نیم خندی می‌زند و نگاهی می‌کند به برگ های ستون وسط و می‌گوید: خب باقیش رو بگو. حسام سر پا می‌نشیند بالای برگ‌ها و می‌گوید: نه.. صبرکن ببینم، یعنی الان که یه دونه هفت هست، سکس نمی‌کنن و می‌خندد.. پریسا می‌زند زیرِغش خنده و می‌گوید: خب شیش که هست، اگه دلش بخواد می‌تونه به هفت تبدیلش کنه . با هم می‌خندند.... کیوان می‌گوید: خب، پاشین بینم ..حالا واسه من دس می گیرین... با خنده می‌رود توی اتاق که لیست آهنگ ها را عوض کند. حسام بلند، جوری که کیوان هم بشنود می‌گوید: منم دلم شیش و هفت می خوااااد.. و باز با پریسا می‌خندند. پریسا می‌گوید: خب حالا تو بیا بشین بگو اسمش چند حرفیه؟ حسام می‌گوید: قیافش چه جوریه؟ پریسا می‌گوید: ای باباااا، قدش بلنده، سفیدم هست. حسام با لحنی انگار خودش را مسخره کند می‌گوید:  به خوشتیپی من که نیست ؟؟ پریسا ورق‌ها را تند تند جمع می‌کند و دودسته می‌کند و میان دست‌هاش پرانتزی بر می‌زند و می‌گوید: بینیش قلمیه... ولی قیافش اصلااا مهم، نیست !! چند حرفیه؟؟  حسام می:گوید: هفت حرف و بلند که می شود برود، با خودش فکر می‌کند هفت، هشت حرف زیادی گفته. می‌گوید: پریسا ما پس فردا امتحان داریم ، بگیر، ببین استاد انقدر دوسم داره، که پاسم کنه؟؟  صدای خنده‌ی کیوان از توی اتاق بلند می‌شود.  حسام می‌رود توی آشپزخانه وبلند فکر می‌کند" همه همین رو می‌گن، اما وقتی طرف باید باشه،  یه دونه قدبلندِ سفیدِ استاد دانشگاش رو انتخاب می‌کنن." پریسا می‌گوید: به احتمال چهل درصد، خب.. نه، خیلی‌هام هستن که سبزه دوست دارن. حسام  سه تا لیوان از توی جا لیوانی بر می‌دارد و می‌گذارد روی اُپن آشپزخانه که چای بریزد.

                                                      ×××

پس فردا، روز، داخلی، سه ساعت مانده به امتحان، استرس..

لیوان آب جوش را از توی ماکروفر خانه‌ی میثم بیرون می‌آورم و یک لیپتون می‌اندازم توی آن، تا آب جوش، رنگ بگیرد. یک سیگار از توی یخچال بر می‌دارم و روشن می‌کنم و پک می‌زنم، معده ام جمع می‌شود. نگاه می‌کنم به ساعت که تند تند ثانیه شمارش عقربه ی کوچکِ روی نه را دور می زند. با سیگار توی دستم می‌آیم کنار میز و به باقی جزوه نگاهی می‌کنم و به میثم می‌گویم: من ساعتی پونزده صفحه م که بخونم، می‌شه چل و پنج صفحه، ما نمی رسیم اینو تموم کنیم.... میثم می گوید: حالا بخون می‌ریم برای پاسی. می‌روم لیپتون را از توی لیوان بیرون می‌کشم و می‌گویم: هنوز صد صفحه، تایپی مونده، چه جوری برییییم برای پاسییییی. میثم با نیم خند می‌گوید: تو تو این شرایط زیاد بودی، به خدا تا دوازده که بخونیم، می‌تونیم نمره‌ی پاسی رو بگیریم. سیگار به دست با دمپایی، سنگ های آشپزخانه را دور می‌زنم و بلند فکر می کنم" کاشکی یکی دوسم داشت " و نگاه می کنم به رنگ بی مزه ی چای. میثم سرش را از روی جزوه بلند می‌کند و با خنده و نیم خند و لهجه و مسخره می‌گوید: ها که شیش دل بدی و هفت خشت بگیری... می‌گویم:  نه شیش وهفت نمی‌خوام، یکی باشه... که دلش برام تنگ، بشه، که بدونم واسه چی دارم می‌خونم و هی منتظر نباشم که یکی زنگ بزنه.هرکی... باز برای خودم بلند فکر می کنم "خدایا این سربازا زمان جنگ چیکااار می کنن؟؟" می‌دانم که میثم نمی‌فهمد چی می‌گویم. می‌آیم و جزوه را از روی میز بر می‌دارم و می‌نشینم روی زمین وادامه می‌دهم" دم این مرلین مونرو گرم.لابد می‌فهمیده دلتنگی یعنی چی؟؟"  میثم سرش را از روی بلغور کلمه‌های تایپی جزوه، بلند می‌کند و می‌گوید: تو باز قاط زدیااا!! جزوه را هل می‌دهم جلو و دراز می‌کشم و می‌گویم: خوبه که این آرزوی احمق، داره ازدواج می‌کنه..

میثم از جاش بلند می‌شود و می‌گوید: من گفتم دختر خوبیه!! می‌گویم: خفهههه شوو باابااا، ما قرار این جوری که با هم نداشتیم، اگه می‌گم خوبه که داره ازدواج می‌کنه ، برای اینه که بهترین دلیل برای جدا شدنه، هر چیز دیگه‌ای بود، شاید کلی خود خوری می‌کردم.. میثم ازتوی یخچال یک پرتقال بر می‌دارد و قاچ می‌کند و یک قاچ اش را می‌گذارد دهانش و با پوست پرتقال روی لب‌هاش می‌گوید: اتفاقا پریشب وقتی رفت ، به من اس ام اس زد که تو چت بوده؟ حالت خوبه یا نه؟؟

                                                       ××× 

پریسا می‌آید توی اتاق، حسام از روی تخت نگاهش را می‌گیرد به عکس روی صفحه‌ی مانیتور، پریسا می‌گوید: تو چته حسام؟ حسام نگاه می کند به صورت پریسا و بعد به دنباله‌ی موهاش که هیچ وقت پریسا نگذاشته بود بلند شود.. پریسا می‌گوید: یه جوری نگاه می‌کنی، تو چته امروز؟ حسام زیر لب می‌گوید: ااِ پس این چیزا رو هم می‌فهمی! راستی قرار بود دو تا کتاب بدم ببری، یادت نره. پریسا می‌نشیند روی تخت کنار حسام و با خنده‌ی خفه می‌گوید: آره اون دفه یادم رفت ببرم، یادت باشه روش بنویسی‌ها!! حسام نگاهش را می‌کشد روی سایه ی چشم پریسا.  پریسا با غش خنده دستش را می‌کشد روی نرمی گوش حسام و می‌گوید: تو چته؟ چرا این جوری نگاه می‌کنی؟ حسام می‌گوید: من چیزیم نیست ..مگه چه جوری نگاه می‌کنم؟؟  پریسا از جاش بلند می‌شود و می‌گوید: پس منظورت چی بود، گفتی این چیزا رو هم می فهمی؟

حسام لب‌هاش شکل خنده می‌گیرد و می‌گوید: اگه اینو نگفته بودم، می‌تونستم سوت بزنم و تو نمی‌تونستی مچم رو بگیری. بلند می‌شود و دو تا کتاب را کنار هم از توی کتابخانه بیرون می‌کشد.. پریسا آهسته می‌گوید: صبر کن ببینم، نکنه من داره آمارم عوض می شه، یادته نوشته بودی برام، احتمال اینکه آمارت ثابت بمونه چقدره؟؟ حسام صفحه‌ی اول کتاب را باز می‌کند و فکر می‌کند چی بنویسد و به چه اسمی که بعد برای پریسا، شر نشود و می‌گوید: خب آره دیگه داره آمارت عوض می‌شه. پریسا با خنده سردی نگاه می‌کند به کمد لباس‌ها و بعد به مجسمه‌ی روی دیوار که یک پسر و دخترند که همدیگر را بغل کرده اند و لب‌هاشان بهم نمی‌رسد و می‌گوید: این که آمار عوض شدن نیست، ما بازم دوستیم.. حسام کتاب را می‌گذارد روی میز کامپیوتر و شیشه‌ی ادکلن را برمی‌دارد ومی‌زند روی سیبک گلوش و می‌گوید: ولی نه دوست اون جوری ، هر شکلی که رابطه رو عوض کنه، آمار آدم رو تغییر می ده..ترجیح می‌دم، دیگه همدیگه رو نبینیم..یه مدت که بگذره ترمیم‌ش می کنم.. پریسا می‌رود سمت چوب لباسی و می گوید: اتفاقا همه بهم می‌گن چه خوب که این خواستگاری افتاده قبل محرم و صفر، اینجوری دو ماه فرصت دارم رابطه‌ها مو به مرور قطع کنم.. حسام بلند صدا می‌زند: کیوااان، بیا برای پریسا یادگاری بنویسیم، داره می‌ره... پریسا بلند می‌گوید: آره کیوان، تو هم بیا یه چیزی بنویس.. حسام نگاه می‌کند به شال مشکی، روی سر پریسا و به کیوان که ایستاده توی چارچوبِ در می‌گوید: به چه اسمی ؟؟...  

       

لینک