هراس...   

 

 

 

  نیمه‌شب زنگ می‌زنی و می‌گویی که خواب دیده‌ای به اتهام قتل یک دوست برده‌اندم زندان..بعد می‌گویی: حالا حالت خوبه؟..خواب دیده‌ای تیغ جراحی را فرو کرده‌ام توی قلب یکی از دوستان دانشگاهی و توی دادگاه متهم شده‌ام.

می‌گویی توی دلت به بابا فحش می‌دادی و فکر می‌کردی همه‌ی اینها تقصیر بابا ست..می‌گویم: نه. چیزی به بابا ربط نداره.. باز با نگرانی می‌پرسی: حالا حالت خوبه؟ .. تا صبح توی دادگاه ضجه زده بودی و برای اثبات بی‌گناهیم این طرف و آن طرف رفته بودی و بعد که دادگاه حکم داده بود به قصاص و اعدام و جهنم، از خواب پریده بودی... باز با صدای لرزان می‌پرسی: من نگرانم، تو حالت خوبه؟ بابا که چیزی نگفته.. ؟ خبری نیست؟ می‌گویم: نه همه چیز خوبه.. می‌گویم: خیالت راحت، به قول ماما خوابی که توش خون باشه باطله..!! و با خودم فکر می‌کنم لابد دادگاه الهی بوده!! یا توی صحرای محشر... می‌گویم: این‌بار که رفته بودی مکه، توی صحرای محشر برای منم خونه کشیدی؟ که توی بهشت خونه داشته باشم از خودم..و خندیدم.. خندیدی و گفتی با انگشتت چند تا خانه کشیده‌ای... پرسیدم: تو که راه به راه می‌ری مکه و روی ریگای بیابون محشر خونه می‌کشی..تراکم رو تو بهشت چند می‌فروشن ؟.. می خندی باز ..می‌گویم: باید یه خونه بخرم، دربست..برای خودم... باز می‌پرسی: تو حالت خوبه؟ می‌گویم: آره بابا، خیالت راحت ..مشکلی نیست.. خواب زن چپه...  گوشی را قطع می‌کنم و نگاه می‌کنم به خون شره کرده از ساعد دست چپم روی سرامیک‌ها که قبل از زنگ زدنت با تیغ جراحی بریده بودمش. دست می‌برم سمتِ رول دستمالِ روی میز و چند دور بازمی‌کنم و می‌کشم روی قرمزیِ سرامیک و بعد می گیرم روی دستم و می‌روم طرف حمام...

 

 

 

 

لینک
   فانتزی چهارفصل خيال....   

 

 

 

   نشسته ام پشت کامپیوتر و به یک آهنگ آرام از دمیس روسِس گوش می‌دهم که در را باز می‌کنی و می‌آیی توی اتاق...اصلا به آمدنت فکر نکرده ام و به بودنت و به زندگی و به طرح بدنت ...عادت دارم وقتی حرف می‌زنم با دستم حرکت‌ها و شکل‌ها را نشان بدهم و هروقت به کسی گفته ام، تو، یا از تو حرف زده ام، با دستم توی هوا یک محراب کشیده ام و نمی‌دانم تو را توی چادر رسم کرده ام با دست‌های افتاده یا مثل مریم مقدس با موهایی روشن توی محرابی سبزرنگ، که همیشه محراب می‌کشم با دست‌هام وقت گفتن از تو...اما به هر حال وقتی که می‌آیی، اصلا به هیچ کدام که گفتم فکر نکرده‌ام، دستم می‌خورد به لیوان چای روی میز و پیش از این که یله شود روی کاغذ‌ها می‌گیرمش و نگاه می‌کنم به پاهات و بعد به ناخن شکسته‌ی شست پات. دمیس روسِس هنوز دارد ترانه‌ای می‌خواند و یک عده با صدای بم پشت صداش "... ها..هاها...ها..هاها..." تو می‌مانی و صنم‌بر می‌شوی و دلبر می‌شوی و سر تکان می‌دهی و من را با خودت می‌کشانی توی آهنگ بعدی که ریتم تند تری دارد و می شود با هاش رقصید توی یک سالن و تند تر چرخید و پاها را به زمین و به پاهای همدیگر کوبید... من می‌آیم و با آهنگ، کنار دریا و ساحل را تماشا می کنم و زن و مرد‌های برهنه را و تو را که توی شن‌ها می‌دوی و با ریتم آهنگ برمی‌گردی و می‌گویی ..لای لای لای ...لای لالا..لای لالا...لای لالا  هووو هوووو هوووو... و این را انقدر ادامه می‌دهی تا من هم دست‌هام را بگیرم توی هوا و بچرخانم و بشکن بزنم با این ریتم و بعد بگیرمت توی بغلم و با آهنگ بعدی لب‌هام را بگذارم روی لب‌هات و تنم را بچسبانم به تنت و این‌بار، من ببرمت به جایی خلوت و پراز شمع‌های روشن که جابه جا دارند آب می‌شوند و به آسمان توی شعر، فکر نکنم و همه‌ی تاریکی را از اطراف شمع ها قرض بگیرم برای به خاطر سپردن این لحظه و به "گوود بای" که توی شعر می‌خواند فکر نکنم و سینه ام را به چسبانم به سینه ات و تکان بخورم با آهنگ و وقتی دارد می‌خواند گوود بای من با چشم های آن لحظه ات توی تاریک روشن شمع ها، خداحافظی کنم...بعد برویم تا " سام دِی ، سام وِر" و درخت های سیب و تابستان و آهنگ بعدی و بعدی و به دخترک‌هایی با موهای بافته خیره شویم که دارند از درخت‌های سیب، سیب می‌چینند و می‌ریزند توی سبد‌های بزرگ پای درخت ها و پسرک‌هایی که از پشت دیوار باغ به آن‌ها خیره شده اند و بعد توی خیالمان یکی‌شان را انتخاب می‌کنیم و تو که دستم را فشار می‌دهی، دختر پسر را هل بدهد توی آب و بعد پسر بخواهد ببوسدش و بعد که من به تو خیره می‌شوم، داشته باشیم به رد شدن حلقه‌ی ازدواج از دست دختر خیالمان فکر کنیم و به دویدنشان توی کلیسا و بعد رهایشان کنیم و بچرخیم میان مجلس رقص شان و دست همدیگررا بگیریم و به همه تبریک بگوییم و تو مثل نقش های توی کارتون‌های دوران کودکی‌ام، انتهای بلند لباست را بگیری توی دست و و رقص و رقص با این آهنگ که می گوید ما باید برقصیم و برقصیم و می‌چرخیم و با همخوان‌هاش با صدای بلند، بلند می‌خوانیم "وی شَل دَنس.. وی شَل دَنس." و می‌رویم تا می‌رسیم به دختر، پسری که از توی باغ سیب بزرگ کرده ایم و با هم برویم تا شب کریسمسِ خانه‌ها و شب عید و برف و گرمایی که از توی خانه‌ها می‌زند بیرون و آهنگ بعدی و همین طور که صدا می‌آید و می‌خواند "لاولی لیدی... پِرامیس یو، ویل وِیت فُور می.." به هدیه ی سال نو فکر کنیم و تماشای مردمی که خودشان را به هم پیچیده اند و توی سرما با لبخند از کنار هم رد می‌شوند و با هم فکر کنیم به نقش مردم استوایی توی گرمای همیشگی کتاب جغرافیای من، آن وقت‌ها که گل خشک می‌کردم برایت لایشان و با این سرما و این لبخند ها مقایسه‌اش کنیم و همین‌طور صدای تبریک و بوسه‌ها و کادوهای سال نو، بابا نوئل و اول آهنگ بعد که می خواند روزی نو در راه است و" تریکی تریکی ریکی...ریکی مانا مو ...تریکی تریکی تریک. " و فکر نکنی به این که کلمه‌ها چیست و مثل من با اصوات کنار بیایی و بخوانی و نترسی از پارکِ بزرگ و درخت‌هایی که ظاهر می‌شود از خیال من اطراف‌مان و گوش بدهی به اصوات و بعد فکر کنی با این آهنگ نمی شود توی پارک قدم زد... و بکشانیم به همان ساحل آرام و شنی با چترهای بزرگ که کنارش مردم ایستاده و نشسته، حمام آفتاب می‌گیرند و یک لیوان آب پرتغال بگیری توی دست‌هات و یک پایت را به زمین بکوبی و به سینه‌ی لخت من نگاه کنی و آفتابی که دارد می‌سوزاندش و به این فکر کنی که آوردیَم اینجا که پوست زیرِموهای سینه ام را برنزه کنی با این آهنگ و من خبر ندارم بعدش را و نمی دانم به کجا می‌کشانیم ...و باز با ریتم همراه شوی و پایت را زمین بکوبی و شیطنت کنی و من همین جور ایستاده باشم به تماشای شیطنت‌هات که همیشه فکر‌شان را کرده بودم...بعد برویم توی آپارتمان، با خیال تو یا من، فرق نمی‌کند. دوست دارم با خیال من باشد و‌ از توی آشپزخانه که نگاه می کنی به لباس‌هایی که از تنم بیرون می‌آورم و می‌روم توی حمام و شیر آب را باز می‌کنم توی وان.. خیال من باشد، برای جبران آن ساحل که بردیَم و فکر کرده بودی که کجا می‌رسانیم ..تا همین امشب و من وقتی صدای زن را روی آهنگ مخلوط شده با صدای مرد و شاید بلند تر از صدای مرد می‌شنوم، دلم می‌خواهد خیال کنم که توی آشپزخانه، فقط ایستاده ای و به برهنگی من توی وان حمام و روی صدای زن فکر می‌کنی و انگشت‌هات مانده روی یکی از کلید‌های بالای یخچال. و بعد که توی حوله از حمام بیرون می‌آیم خودت را برسانی و با انگشت اشاره کنی به کلمه‌های آهنگ و انگشتت را تکان بدهی و " اِور اَند اِور فُور اِور اَند اِور" و خیالم را راحت کنی که برای همیشه و همیشه و همین‌جا و بخاطر خیلی چیزها و...هو هو ..هو ..هوو... من مثل تو فکر کنم و همیشه و همیشه و به بوسه ی تو روی قطره ی چکیده روی گونه ام، و من دستم را ببرم لای موهام و خیسش کنم از خیسیِ موهام و بکشم روی پلک چشم‌هات و ببوسم خیسی‌شان را و" اِور اند اِور فور اور اَند اِور".. لباس بپوشیم برویم توی خیابانِ آهنگ بعدی و مردم را تماشا کنیم و سر تکان بدهیم و با ریتم آهنگ میان مردم راه برویم و فکر کنیم به انواع راه رفتنی که می‌شود با این ریتم رفت و اصلا انگار نه انگار که مردم نگاه می‌کنند، یا نه و این آهنگ دمیس روسوس به زبان اسپانیایی است یا ایتالیایی و من و تو نمی‌فهمیم‌ش و یا فکر کنیم دارد می‌خواند "نِوِر تایم آس کام تو سِی گوود بای"  و با هم بخوانیم‌ش و تکرار این واژه‌ها توی روز بارانیِ ترانه ای که خوانده می شود و باز با هم توی خیابان بخوانیم و دست‌ها‌مان را از دوطرف بیاندازیم،  دور یک دختر موبور و باز با هم بخوانیم "نِور تایم آس کام تو سِی گوود بای" و تو ستاره‌هایی را خیال کنی که از آسمان می‌ریزد روی سرمان و مثل این کلیپ‌های همراه ترانه‌ها بخواهی پرواز کنی میان ستاره‌ها و خودت را بکشانی لای صدایِ انگار، فرشته‌ها که  با آهنگ پخش می‌شود روی ستاره‌هایی که روی سرت می‌ریزد و من بخواهم بایستم هما‌نجا توی پیاده رو و نگاهت کنم و خیال کنم که پرواز نمی‌کنی و می‌مانیی توی آغوش من و به صدای گیتار گوش می‌دهی و باهم می‌رویم توی خیابان‌های پراز جمعیت راه برویم، ندانیم کدام خیابانیم و کدام شهر و بعد فکر کنم به لباس‌های تنت، که سردت می‌شود شاید، می رویم توی لباس فروشی و شاید از آن مزون‌های معروف و تو با چند تصویر، چند دست لباس عوض می کنی و به سلیقه‌ی من، یک کت خزدار می‌پوشی و می‌خریم و از مغازه می‌آییم بیرون... دستم را می‌اندازم روی شانه‌ات و نرمی خزِ دور یقه‌ی کت را احساس می‌کنم و احساس نرمی‌ش می‌کشاندم تا صدا، که با لهجه ای فرانسوی دارد شعری دیگر را می‌خواند و می‌خندیم و از روی همان یقه‌ی خز محکم با یک دست فشارت می‌دهم توی خودم و تلومی‌خوری از این فشار و  بی‌هوا توی تاریکی شب و زیر نور چراغ های پیاده رو، پا می‌گذاری جلوی پام و من که می پرم از روی پا‌هات، می‌خندی و منتظری ریتم عوض شود و دمیس روسِس بخواند و باز فرانسوی و هی صدایش رابکشد و توی یک کافه ی گرم و بوی قهوه و... "لاور"  که می‌آید میان کلمه های مرد خواننده و تو که نشسته ای روبروی من و پشت چراغهای چشمک زن روی شیشه‌ی کافه و صورت من را که گاه روشن‌تر می‌شود و گاه خاموش‌تر نگاه می کنی و می خندی و انگشتت را می‌کشی لبه‌ی فنجان قهوه و من فکر می‌کنم چرا قهوه و بعد فکر می‌کنم که الان نمی‌خواهم  به هیچ چیز غیر لب‌هات فکر کنم و این صدایی که پشت صدای خواننده است و" گوود بای مَی لاو گوود بای ...ها...هاها...ها..هاها..." و تو خیال می‌کنی و من فکر می‌کنم، آلبوم را کامل گوش داده ایم و انگار رسیده است به اول و دارد از نو تکرار می‌شود و فکر می‌کنم اگربروی، می‌شود که خیال کنم و باز شب دیگر بیایی، از لای در نیمه باز اتاق؟ و با خودم عهد می‌کنم، یا تو با خیالت،  نمی دانم، که هر وقت صدای آهنگ‌های دمیس روسِس پیچید توی اتاق، بیایی و محو کنی دیوارها را و مرز را و ببریَم با خودت تا ریتم های تند تر و تند تر.وباز " لاولی لیدی ..یو ویل وِیت فُور می.."    و من خیال می‌کنم می‌شود؟ روی آهنگ های دیگر، برویم تا آمریکای جنوبی یا اسپانیا یا این آهنگ را که عوض کنیم، میان یک مشت ابر و ستاره می‌روی و دور می‌شوی و نمی‌بینمت.؟..

 

 

پ.ن: هنوز بازنويسی نشده از دوستانی که هميشه يه عالمه موقعيت و تصوير به ذهن شون می آد که من ندارم و فکر می کنن : احمق چرا اينا رو نياوردي. معذرت می خوام. تو باز نويسی بهتر می شه. حالا کی نمی دونم. بخونيد. اگه دم دست دارين با آهنگ های دميس روسس... و نظر بدين برای باز نويسی...   

 

 

 

لینک
   شب های بلند زمستان....   

 

 

 

  خب شاید دیر شده باشه برای اعتراف بازی شب یلدا برای همین اسمش رو می ذارم شب های بلند زمستان که هم کم کاری خودم رو بپوشونم هم یه بهانه ای باشه برای اونایی که هنوز اعتراف نکردن و می خوان ادامه بدن...

از وقتی شبنویس منو دعوت کرد به این بازی تا حالا یه عالمه اعترافای سنگین و چندین ساله رو بالا پایین کردم که بنویسمشون، مثلا یه اعتراف دارم بیست ساله، که تا یه ماه پیش هیچ کس نمی دونست و یه ماه پیش هم فقط برای یه مشاور گفتمش... اعتراف بیست ساله،  برای خودم ارزش شراب تلخ چندین ساله رو داره که خیلی دلم می خواد توی یه موقعیتی برای خودِ شبنویس هم تعریفش کنم. و بعد یه سری اعترافای هجده ساله یا ده ساله و البته تلخ و سنگین ، فکر کردم حالا می تونم بنویسمشون و توی فضای بازی و خنده از دستشون خلاص بشم اما با هرکی صحبت کردم و گفتم که دارم به اعتراف هام فکر می کنم گفتن: بی خیال، اصلا جریان اعتراف نیست .جریان یه بازیه و یه سری چیزایی که تا حالا تو وبلاگت ننوشتی... برای همین اون رازهای چندین ساله رو باز نگه داشتم برای خودم وبه جای اونا این چند تا رو نوشتم..

 

  1. اولین بارکه مخ یه دختر رو زدم که تمام لباس هاش رو برام دربیاره هشت یا نه سالم بود و بعد من هم تمام لباس هام رو در آوردم. مامان هامون رفته بودن کاموا بخرن برای بافتنی های زمستونی..البته باید اعتراف کنم که هر دومون بیشتر حس کنجکاوی داشتیم تا چیز دیگه... راستی، اسمش نیلوفر بود...
  2. تقریبا از چهارده سالگی تنها زندگی کردم و راستش الان دیگه خیلی وقته معنای خانواده و دور هم جمع شدن و سر یه سفره نشستن رو درک نمی کنم. وقتی کلمه ی خانواده رو می شنوم یه حس گنگ پیدا می کنم و بعد یاد خانواده ی آقای هاشمی توی کتاب اجتماعی می افتم یا خانواده ی دکتر ارنست..
  3. میون آدم هایی که هستند یا دوستند یا آشنا، آدم هایی پیدا می شن که یه جور دیگه دوستشون دارم . و این یه جور دیگه رو هیچ وقت نتونستم برای خودم رمزگشایی کنم . نمی دونم این یه جور دیگه دوست داشتن رو چی میشه معنی کرد، عشق یا تنهایی یا وابستگی و بعد همیشه یاد کُنا و سرندیپیتی می افتم...
  4. از تماشای فیلم های پورنو یا به قول خودمون تو دوره ی دبیرستان (سوپر) حالم بهم می خوره . همین طور از دیدن فیلم هایی که از اول تا آخر دو نفر هم دیگه رو دوست دارن و وقتی قراره بهم برسن صحنه رو بخار می گیره (مثل تایتانیک). دوست دارم یه فیلم عاشقانه ببینم که وقتی بعد یه ساعت دو طرف بهم می رسن وارد جزئیات بشه و همه چیز رو نشون بده...  
  5. قدم بلند نیست و قادرم تمام چیزای خوب و موفقیت های روزگار از استادی دانشگاه تا جایزه ی نوبل و رفاقت های آنچنانی رو به قد بلند ربط بدم.برای همین وقتی تو یه جمع قرار می گیرم اصلا روی خودم حساب نمی کنم.. شاید کوتاه هم هستم و بازبعضی مواقع قادرم فکر کنم که آدم های کوتاه هر چقدر هم تلاش کنند تو دل کسی جا نمی گیرن..

 

و یه اعتراف دیگه اینکه خیلی دوست داشتم اون چند تا اعتراف رو که گفتم جای این اعترافا اینجا بنویسم ..و باز یه اعتراف دیگه اینکه معمولا انقد کند عمل می کنم و دیر می جنبم که حتی اگه داشته باشن میوه ی بهشتی تقسیم کنن تموم می شه و دست خالی می مونم. می خواستم سمیرا(قصه من) رو دعوت کنم که دعوت شده بود و آدم های دیگه هم همین طور،می مونه نسترن(مرا برقصان) و لاله و پندار(از مرگ)...که دیدم هنوز اعتراف نکردن و امیدوارم به این دعوت جواب بدن...

 

  

 

لینک