حرف آخر... از ...کلمه آخر   

ـــ رها كن رها !

ـــ چه چيز را چه كس را

ـــ همه چيز را همه كس را

محسن نشسته است پشت ميز و از روي صفحه مونيتور داستان ركسانا را مي خواند و من به اين فكر مي كنم كه چه زجري خواهم كشيد. براي نشنيدن اين صدا ها .... يكي ايستاده است كنارم و مدام توي گوشم غر مي زند .... ميگويم: خفه شو حالا گيرم مهم نباشد اما چه چيز مهم تري هست كه من بايد به خاطر آن همه چيز را رها كنم....

محسن هنوز دارد مي خواند ومن يكي يكي چهره بچه ها را توي ذهنم تجسم ميكنم...

  ولي گويا دگر اين بينوا شهزاده بايد دخمه ای‌جويد 

  دريغا دخمه اي در خورد اين تنهاي بد فرجام نتوان يافت .........

ـــ رها كن رها !

ـــ به كجاي اين شب تيره بياويزم قباي ژنده خود را

ـــ كه می‌گويد بمان اينجا كه پرسي همچو آن پير به درد آلوده مهجور....

سالها ست كه پابه پاي من مي آيد و حالا براي هر سؤالم جوابي دارد .و من ناتوان از جواب دادن به اين يك جمله ام.

ـــ رها كن رها !

ـــ چه چيز را چه كس را ؟؟

ـــ همه چيز را همه كس را

ـــ رهايي فرق دارد با جدايي . رها كنم بيشتر اسيرشان مي شوم ....

ـــ تو فصلها ست كه جدايي از همه چيز از همه كس ... فقط مانده رهايي

ـــ  ..............

ـــ رها كن رها !!!

ـــ رهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

                                                                                                     خلاص.

لینک