دو ـ ميخ ديوار ( داستان تيما و شميرا)   

 

دو _  میخ دیوا ر  ( داستا ن تیما و شمیرا )              برای حسین نیازی

 

موهای قهوه ای دختر شلال, ریخته بود تا روی شانه ها و کمرش. دم موی دختر موج دار تا روی باسنش می رسد.

لابه لای دسته های بهم پیوسته موها, تلا لویی از نور, به نظر می رسد تازه از حمام بیرون آمده باشد

پسر چشمانش را دوخته به چشمان قهوه ای دختر. چشمان تیما می خندد ولبانش هم, سر مست از در آغوش کشیدن دختر است شاید. شمیرا بازوهای برهنه ا ش را برده تا روی باسن پسر واو را به سمت خود کشیده است. حالا دستهای آنها یک طناب بهم تافته است دور بدنشان

تیما لاغر است وکمی بلند تر از شمیرا, موها را بالا زده وهمچنان خیره به تبسم ریز شمیرا . پاهای برنزه شان بی پاپوش است .شمیرا پاشنه پاها را بالا کشیده وروی سر پنجه ایستاده است تا لبانش را به چهره تیما نزدیکتر کند . چانه هایشان خیلی به بهم نزدیک است و اگر گودی گلویشان را تا جایی که سینه هاشان با هم یکی شده دنبال کنی, می توانی تصویر یک قلب روشن را ببینی. با  خیال آن قلب روشن است شاید, که شمیرا  نگرانی را زیر پوستش پنهان کرده وهنوز می خندد.

به هر حال اگر کمی دقت کنی اضطراب را در چهره ا ش می توانی ببینی .اضطراب از دست دادن چیزی یا کسی شاید, تیما.

خط لبخند تیما در امتداد به قطره اشکی منتهی می شود که روی گونه اش خزیده است

 پشت این نگرانی واصرارشان در تداوم نگاهها چیزی هست که نمی توانی بفهمی ……

در صحنه ای مدام, گمان می کنی تیما گردنش را کشیده است تا لبهایش را به پیشانی شمیرا برساند. اما … تکه سیب توی گلویش, گیر کرده است به میخ دیوا ر…..

                                       

 

لینک
   يک ـ قصر تنهايی ( داستان خانه)   

من يه خونه ام. نه از اين خونه های ويلای ها ,نه, من نه ويلايی ام نه دوبلکس. من يه خونه سی متری ام که تازه اگه جايی رو که يخچال تخت بخاری وکتابخونه اشغال کرده کم کنی يه ده دوازده متری ازم می مونه. درست به اندازه يه فرش سه در چار با گلهای آبی و زمينه عنابی .ولی با اين وضع تمام چيزهايی رو که يه خونه بايد داشته باشه (مثل آشپزخونه, دستشویی و حموم) دارم. برای همین هم آرین اسم من رو گذاشته قصر تنهایی. ها راستی یادم رفت بگم آرین به همراه چند نفر دیگه اینجا زندگی می کنه . تیما شمیرا و شادی . تیما وشمیرا رو آرین جلو در نمایشگاه باها شون آشنا میشه ومی آردشون خونه اونا مدام سرشون تو گوش همدیگه ست. فکر کنم عاشق باشن ولی چون تقدیر اینجوریه که به هم نمی رسن اونا هم لج کردن وهیچی نمی خورن. شادی ولی اینجا بود. قبلا با نیلوفر زندگی می کرد. نیلوفر که رفت شادی رو با خودش نبرد. حالا از وقتی آرین اومده اینجا اون شادی رو تر وخشک و آفتاب سایه می کنه. همیشه هم مخاطبش شادیه.  بهش گفتم: آرین اینقدر که شادی می فهمه ما هم می فهمیم یه دو تا کلمه هم با ما حرف بزن.  میگه شادی دلش سبزه به آدم روحیه میده... ولی آخه تو چی می فهمی یه مشت خاک و گچ وآجر... حالا شما بگید واقعا من یه قصر تنها نیستم....؟

لینک