يار دبستانی

     نميدانم , واز همين نداستن هاست که هی کشيده مشوم از اينجا به آنجا و از آنجا به جاهای ديگر و توی همين رفتن ها وآمدن ها و واماندن هاست که بر ميخورم به آدمها , و از همين برخوردها که اکثرشان بدل ميشوند به دوستی است که سالهاست رنج می برم, نه از بدل شدنش به دوستی که از عادتی که هميشه بعدش می آيد و وقتی خيلی راحت جدا می شوندومی روند, ترک آن او  برايم جان کندن هر باره است . مدام گريخته ام از اين دنيای نحس مجازی و ارتباطهای بی رمقش , وباتلفن وپس تلفن و قرار و هزار جور ترفند ديگر شايد خواسته ام ارتباطهايم را توی دنيای واقعی حفظ کنم , اما حالا که ميبينم  خيلی هاتان تن داده ايد به آن ونمی توانم جز اينجا جای ديگری پيدايتان کنم وا ميدهم و دل به غربت می سپارم , واينطوری ها شد که سر از اين شهر که نماد واقعی غربت آدمهاست در آوردم . حالا که دارم پا می گذارم به اين ديار ,پيش نيامده ميدانم که از شما دورتر خواهم شد .می دانيد ,دلم برايتان تنگ می شود .و اگر واژه دلتنگی را چند بار توی دهان بچرخانيد شايد مزه آن را روی زبانتان حس کنيد . دلم برای همه تان تنگ می شود .انگار برای من يک جور خداحافظی است و حالا که فکر می کنم بی شباهت به شهرزاد نيستم که به مرگ تن ميدهد , پس می گذارم اين دنيا مرا در بر گيرد دنيايی که ميدانم دردها وغمهای جديدی را به ارمغان خواهد آورد.....

لینک